داستان پسرک لبو فروش از صمد بهرنگی

چند سال پیش در دهی معلم بودم . مدرسه‌ی ما فقط یك اتاق بود كه یك پنجره و یك در به بیرون داشت . فاصله اش با ده صد متر بیشتر نبود . سی و دو شاگرد داشتم . پانزده نفرشان كلاس اول بودن . هشت نفر كلاس دوم . شش نفر كلاس سوم و سه نفرشان كلاس چهارم . مرا آخرهای پاییز آنجا فرستاده بودن . بچه ها دو سه ماه بی معلم مانده بودند و از دیدن من خیلی شادی كردند و قشقرق راه انداختند . تا چهار پنج روز كلاس لنگ بود . آخرش توانستم شاگردان را از صحرا و كارخانه‌ی قالیبافی و اینجا و آنجا سر كلاس بكشانم . تقریباً همه‌ی بچه ها بیكار كه می‌ماندند می‌رفتند به كارخانه‌ی حاجی قلی فرشباف . زرنگ ترینشان ده پانزده ریالی درآمد روزانه داشت . این حاجی قلی از شهر آمده بو د. صرفه اش در این بود كه كارگران شهری پول بيشتری می‌خواستند و از چهار تومان كمتر نمی‌گرفتند ، اما بالاترین مزد در ده 25 ریال تا 35 ریال بود .
ده روز بیشتر نبود من به ده آمده بودم كه برف بارید و زمین یخ بست . شكافهای در و پنجره را كاغذ چسباندیم كه سرما تو نیاید .

روزی برای كلاس چهارم و سوم دیكته می‌گفتم . كلاس اول و دوم بیرون بودند . آفتاب بود و برفها نرم و آبكی شده بود . از پنجره می‌دیدم كه بچه ها سگ ولگردی را دوره كرده اند و بر سر و رویش گلوله‌ی برف می‌زنند . تابستانها با سنگ و كلوخ دنبال سگها می‌افتادند ، زمستانها با گلوله‌ی برف .
كمی‌ بعد صدای نازكی پشت در بلند شد : آی لبو آوردم ، بچه ها !.. لبوی داغ و شیرین آوردم !..
از مبصر كلاس پرسیدم : مش كاظم ، این كیه؟
مش كاظم گفت : كس دیگری نیست ، آقا... تاری وردی است ، آقا... زمستانها لبو می‌فروشد ... می‌خواهی بش بگویم بیاید تو .


ادامه نوشته

طنز زیبا و جالب دانشجویی...

ﺑﺎ ﮐﺎﺭﺕ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﺷﻮﻫﺮ ﻣﯿﺪﻥ؟
ﯾﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﻫﺮ ﺳﺮﯼ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺗﯿﮑﻪ مي اندﺍﺧﺖ ...
ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﺎ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺗﯿﮑﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ، ﺍﺯ ﮐﻼﺱ ﺑﺮﻥ
ﺑﯿﺮﻭﻥ!
ﻗﻀﯿﻪ ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﺳﯿﺪ، ﯾﻌﻨﯽ ﺭﺳﻮﻧﺪﯾﻢ. ﺟﻠﺴﻪ ﺑﻌﺪ يه کم ﺩﯾﺮ ﺍﻭﻣﺪ ﺳﺮ
ﮐﻼﺱ ﻣﺎ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺣﺎﻻ چی ﻣﯿﮕﻪ !!!! ﯾﻬﻮ ﮔﻔﺖ:
  ﺍﺯ ایالت که ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﯿﻮﻣﺪﻡ. ﺩﯾﺪﻡ ﯾﻪ ﺻﻒ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺷﺪﻩ ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮ، علت را ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ. ﮔﻔﺘند: ﺑﺎ ﮐﺎﺭﺕ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﺷﻮﻫﺮ ﻣﯿﺪﻥ؟ !
  ﺩﺧﺘﺮﺍ فورا ﭘﺎ ﺷﺪﻥ ﺑﺮﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ. ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ:
 ﮐﺠﺎ ﻣﯿﺮﯾﺪ؟ ﻭﻗﺘﺶ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ، ﺗﺎ ﺳﺎﻋﺖ 10 ﺑﻮﺩ!!!

سوررئاليسم

فرانسه، محل اصلي تولد سوررئاليسم بود. اين مکتب پس از جنگ جهانگير دوم در اين کشور شکل گرفت. بنيانگذار سبک سوررئاليسم (فرا واقعي)، آندره بروتن فرانسوي بود که در اوايل قرن بيستم انقلابي درعالم شعر و ادب اروپا بوجود آورد، زيرا که با پنج مکتب شناخته شده قبل، به دشمني برخاست. وي در سال 1922 م، کار را با شعر به ميدان آورد و دو سال بعد از آن ( 1924 م) نخستين بيانيه اين مکتب را انتشار داد و شعرايي چون «لوئي آراگون»، «پل الوار» و «ژرژهونيه» از وي استقبال نمودند و کار وي را تعقيب کردند.
روانکاوان و روانشناسان وقت و همچنين نويسندگاني چون «فرويد» و «يونگ» از همان ابتدا، عدم علاقه خود را نسبت به اين مکتب نشان دادند. و خواستار ابقاء و تداوم «رئاليسم» شدند. ولي هواداران اين شيوه توجهي به نظرات مطرح شده نکردند و کار خود را پي گرفتند.
سوررئاليسم از شعر شروع شد و قلمروش به نوول و رمان کشيد و کم کم پا را از ادبيات فراتر گذارده و به ساير هنرها مثل: نقاشي، سينما، تئاتر و... راه يافت.
آندره بروتن در رابطه با مکتب ابداعي اش گفته است: «بالاخره يک روز رؤيا (رومانيسم )و واقعيت (رئاليسم) که اين قدر با هم در تضاد هستند، در يک نوع حقيقت مطلق و برتر از واقع (سوررئاليسم) حل خواهند شد.»
همان گونه که از تعريف وي بر مي آيد اين سبک تداخلي است از واقعيت و رؤيا.

 

ناتوراليسم

ناتوراليسم از نظر لغوي به معناي اعتقاد به طبيعت و عوالم طبيعي است. دراين مکتب ادبي که تقريباً در اواسط قرن نوزده توسط کساني چون: «ويليام فالکنر»، «اميل زولا»، «گئي دوموپاسان» و... دراروپا و... بوجود آمد، اصل، تشريح مو به مو و دقيق طبيعت است.
هنرمند ناتوراليست کمتر به واقعيت گرايي مي انديشد و مي کوشد که روش تجربي را در ادبيات رواج دهد. انسان را آلت دست طبيعت و جبر علمي مي داند، نه شخصيتي مستقل و آزاد.
ناتوراليست طبيعت انسان را تجزيه و تحليل مي کند و تأثير محيط طبيعي را بر حالات و روحيات آنها بر مي شمارد. اميال و غرايز حيواني شخصيتهاي داستان را بي پرده به تصوير مي کشد. و به مقررات و قوانين اجتماعي و ديني پاي بند نيست. از اين روي سبک ناتوراليسم چندان دوام و بقاء نيافت و دامنه ي عمرش به قرن بيستم نکشيد.
يک ناتوراليست در واقع يک طبيعي دان است واز معيارهاي حاکم بر طبيعت متابعت مي کند و معتقد به جبر دهري است.
پيشکسوتان معروف مکتب ناتوراليسم علاوه بر سه شخصيت بزرگ نامبرده، عبارتند از : پل آلکسي، لئون هينگ، آلفونس دوده، ژول رنارو...

دانلود اخبار انگلیسی به زبان ساده

 

قسمت هفتم فایل تصویری اخبار انگلیسی به زبان ساده

برای دانلود روی لینک زیر کلیک کنید:

http://www.uplooder.net/cgi-bin/dl.cgi?key=5b7f254099fd9256b9c2d9b51c20a35d

دانلود اخبار انگلیسی به زبان ساده

 

قسمت ششم فایل تصویری اخبار انگلیسی به زبان ساده

برای دانلود روی لینک زیر کلیک کنید:

http://www.uplooder.net/cgi-bin/dl.cgi?key=01ca4270ed043d1675b95f2bebeed73d

دانلود اخبار انگلیسی به زبان ساده

 

قسمت پنجم فایل تصویری اخبار انگلیسی به زبان ساده

برای دانلود روی لینک زیر کلیک کنید:

http://www.uplooder.net/cgi-bin/dl.cgi?key=9890610f3135f7af7731465c5b9a724b

دانلود اخبار انگلیسی به زبان ساده

 

قسمت چهارم فایل تصویری اخبار انگلیسی به زبان ساده

برای دانلود روی لینک زیر کلیک کنید:

http://www.uplooder.net/cgi-bin/dl.cgi?key=955ab40280bc898b3ee15d8766f89710

بی همگی از ساموئل بکت

 ویرانه‌ها پناهگاه راستین عاقبت به سوی آن بسا خطا برفته از یاد. همه‌سو بی‌پایانگی زمین آسمان یکی نه صدایی نه تکانی. صورت خاکستری دو آبی روشن پیکر کوچک دل طپان فقط راست قامت. تاریکی گرفته فرو افتاده گشاده چهار دیوار بر پشت پناهگاه راستین بی‌دررو.

 ویرانه‌های پراکنده به همان رنگ خاکستری که شن خاکستری خاکستر پناهگاه راستین. چهار مربع همه نور سفید سفید پهنه‌ها صاف همه رفته از یاد. .....

..... هرگز نبود مگر هوای خاکستری بی‌زمان نه صدایی پرورده ی خیال نور گذرا. نه صدایی نه تکانی خاکستری خاکستر آسمان آینه‌دار زمین آینه‌دار آسمان. هرگز مگر این بی‌دگرگونی رویا ساعت گذرا.

 بار دیگر کفر خواهد گفت مانند آن ایام متبرک رو به آسمان باز رگبار گذرا. پیکر کوچک صورت خاکستری خط‌های چهره شکاف و سوراخ کوچک دو آبی روشن. پهنه‌های صاف سفید سفید چشم آرام عاقبت همه رفته از یاد.

 پرورده ی خیال نور هرگز نبود مگر هوای خاکستری بی‌زمان نه صدایی. پهنه‌ها صاف دم دست سفید سفید همه رفته از یاد. پیکر کوچک خاکستری خاکستر چهار میخه دل طپان رو به بی‌پایانگی بر او خواهد بارید باران بار دگر همچون ایام متبرک آبی ابر گذرا. چهار مربع پناهگاه راستین عاقبت چهار دیوار بر پشت نه صدایی.


ادامه نوشته

جلو قانون از فرانتس کافکا

        جلو قانون، پاسبانی دم در قدبرافراشته بود. یک‌مردِ دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود؛ ولی پاسبان گفت که عجالتاً نمی‌تواند بگذارد که او داخل شود. آن‌مرد به‌فکر فرورفت و پرسید: آیا ممکن است که بعد داخل شود. پاسبان گفت: «ممکن است؛ اما نه حالا.» پاسبان از جلو در که همیشه چهارطاق باز بود رد شد، و آن مرد خم شد تا درون آنجا را ببیند. پاسبان ملتفت شد، خندید و گفت: .....

  «اگر باوجود دفاع من اینجا آنقدر تو را جلب کرده سعی کن که بگذری؛ اما به‌خاطر داشته باش که من توانا هستم و من آخرین پاسبان نیستم. جلو هر اتاقی پاسبانان تواناتر از من وجود دارند، حتی من نمی‌توانم طاقت دیدار پاسبان سوم بعد از خودم را بیاورم.» مرد دهاتی منتظر چنین اشکالاتی نبود؛ آیا قانون نباید برای همه و به‌طور همیشه در دسترس باشد، اما حالا که از نزدیک نگاه کرد و پاسبان را در لبادة پشمی با دماغ تُک تیز و ریش تاتاری دراز و لاغر و سیاه دید، ترجیح داد که انتظار بکشد تا به او اجازة دخول بدهند. پاسبان به او یک عسلی داد و او را کمی دورتر از در نشانید. آن مرد آنجا روزها و سال‌ها نشست. اقدامات زیادی برای این‌که او را در داخل بپذیرند نمود و پاسبان را با التماس و درخواست‌هایش خسته کرد. گاهی پاسبان از آن مرد پرسش‌های مختصری می‌نمود. راجع به مرز و بوم او و بسیاری از مطالب دیگر از او سؤالاتی کرد؛ ولی این سؤالات از روی بی‌اعتنایی و به طرز پرسش‌های اعیان درجه اول از زیردستان خودشان بود و بالاخره تکرار می‌کرد که هنوز نمی‌تواند بگذارد که او رد بشود. آن مرد که به تمام لوازم مسافرت آراسته بود، به همة وسایل به هر قیمتی که بود، متشبث شد برای اینکه پاسبان را از راه درببرد. درست است که او هم همه را قبول کرد؛ ولی می‌افزود: «من فقط می‌پذیرم برای اینکه مطمئن باشی چیزی را فراموش نکرده‌ای.» سال‌های متوالی آن مرد پیوسته به پاسبان نگاه می‌کرد. پاسبان‌های دیگر را فراموش کرد. پاسبان اولی به‌نظر او یگانه مانع می‌آمد. سال‌های اول به صدای بلند و بی‌پروا به طالع شوم خود نفرین فرستاد. بعد که پیرتر شد، اکتفا می‌کرد که بین دندان‌هایش غرغر بکند. بالاخره در حالت بچگی افتاد و چون سال‌ها بود که پاسبان را مطالعه می‌کرد تا کک‌های لباس پشمی او را هم می‌شناخت، از کک‌ها تقاضا می‌کرد که کمکش بکند و کج‌خلقی پاسبان را تغییر بدهند. بالاخره چشمش ضعیف شد، به‌طوری‌که درحقیقت نمی‌دانست که اطراف او تاریکتر شده است و یا چشم‌هایش او را فریب می‌دهند؛ ولی حالا در تاریکی شعلة باشکوهی را تشخیص می‌داد که همیشه از در قانون زبانه می‌کشید. اکنون از عمر او چیزی باقی نمانده بود. قبل از مرگ تمام آزمایش‌های اینهمه سال‌ها که در سرش جمع شده بود، به یک پرسش منتهی می‌شد که تاکنون از پاسبان نکرده بود. به او اشاره کرد؛ زیرا با تن خشکیده‌اش دیگر نمی‌توانست از جا بلند بشود. پاسبانِ درِ قانون ناگزیر خیلی خم شد چون اختلاف قد کاملاً به زیان مرد دهاتی تغییر یافته بود. از پاسبان پرسید: «اگر هرکسی خواهان قانون است، چهطور در طی اینهمه سال‌ها کس دیگری به‌جز من تقاضای ورود نکرده است؟» پاسبان در که حس کرد این مرد در شرف مرگ است برای اینکه پردة صماخ بی‌حس او را بهتر متاثر کند، درگوش او نعره کشید: «از اینجا هیچکس به‌جز تو نمی‌توانست داخل شود، چون این در ورود را برای تو درست کرده بودند. حالا من می‌روم و در را می‌بندم.»

 

دانلود اخبار انگلیسی به زبان ساده

 

قسمت سوم فایل تصویری اخبار انگلیسی به زبان ساده

برای دانلود روی لینک زیر کلیک کنید:

http://www.uplooder.net/cgi-bin/dl.cgi?key=fa0554da04d3a77ec13ed6f470a6d29a

داستان عالی جناب از جعفر مدرس صادقی

افسانه با عكس گرفتن مخالف بود. با لباس سفید عروس و سفره‏ی عقد هم مخالف بود. هرچه مادرش اصرار كرد، رضایت نداد عكّاس خبر كنند. می‏گفت خبری نیست كه عكس بگیرند. و راستی هم خبری نبود. فقط پدرومادرها بودند و بزرگان فامیل. آخوند عاقد خُطبه‏ی عقد را خواند و افسانه صبر نكرد كه آخوند، مطابق مرسوم، سه بار اجازه بگیرد، همان بار اوّل "بعله" اش را گفت و خُطبه‏ی عقد جاری شد. همه‏ی حُضّار شرمنده شدند. حتّا خودِ داماد هم از رو رفت. مادر افسانه هم، مثل همه‏ی مادرهای دیگر، سفارش كرده بود "مبادا دفعه‏ی اوّل و دوم بعله را بگی! خودتو بگیر! عروس باید خودشو بگیره! مبادا بخندی! مبادا زیادی حرف بزنی!"

افسانه كم‏حرف بود. بلد نبود خودش را بگیرد. فقط كُند و بی‏حال بود و راه كه می‏رفت، پاهاش را روی زمین می‏كشید و شكمش را جلو می‏داد و شمرده‏شمرده و آرام حرف می‏زد. دیربه‏دیر می‏خندید و اگر خیلی سرحال بود و تصمیم می‏گرفت به چیز خیلی خنده‏داری بخندد، فقط لبخند ملایم بی‏رمقی روی صورتش ظاهر می‏شد. روز عقد، به اصرار مادرش، آرایش مختصری كرد و با لباسی که دیر‌به‌دیر و فقط برای مهمانی‌ها می‌پوشید پای سفره‌ی عقد نشست. با لباس شیک پوشیدن و آرایش کردن مخالف بود. حتّا با خودِ ازدواج هم مخالف بود. اگر پدر و مادرش رضایت می‏دادند، ترجیح می‏داد توی محضر قال قضیّه را بكنند. امّا نمی‏خواست آنها را برنجاند. رنجیده كه بودند. بیشتر از این كه بودند، نمی‏خواست برنجاندشان. به اندازه‏ی كافی دلخورشان كرده بود. آنها دلشان می‏خواست افسانه لباس عروسی به تن كند، دلشان می‏خواست مراسم آبرومندی برگزار شود و عكّاس هم خبر كنند تا از مراسم عكس بگیرد. و مهم‏تر از همه، دلشان می‏خواست افسانه، تنها دخترشان، با مردی ازدواج كند كه سرش به تنش بیرزد. اگر با مردی ازدواج می‏كرد كه به‏ش می‏آمد داماد باشد و خانه و زندگی و شغل آبرومندی داشت یا دست‏كم قیافه و هیكل آبرومندی، شاید حتّا بدون مراسم عروسی و بدون عكس هم رضایت می‏دادند. امّا حالا كه افسانه كار خودش را كرده بود و داشت با پسری كه خودش پسندیده بود ازدواج می‏كرد، اجرای مراسم، عكس، لباس و آرایش، برای پدر و مادرش اهمیّت بیشتری پیدا كرده بود. چه عیبی داشت كه از مراسمی كه امروز برگزار می‏شد عكس بگیرند تا سالها بعد عكسها را به این و آن نشان بدهند و به یاد امروز بیفتند؟ لُطف زندگی به همین دلخوشی‏ها بود. جوان‏ها نمی‏فهمیدند. زمانه عوض شده بود و جوان‏های این دوره دیگر زیر بار حرف پدرومادرها نمی‏رفتند.

پدر و مادر افسانه با این ازدواج مخالف بودند. علی به نظر آنها برای ازدواج كوچك بود. چهار سال از افسانه جوان‏تر بود. دانشجو بود. كار نمی‏كرد. درآمدی نداشت. افسانه كار می‏كرد، كار نیمه‏وقت. مُنشی یك درمانگاه خصوصی بود. با حقوقی كه می‏گرفت، حتّا نمی‏شد یك اتاق فسقلی اجاره كرد. پس از ازدواج، مدّتی دنبال خانه گشتند و بعد از چند ماه جست‏وجوی بی‏حاصل، یكی از دوستهای علی كه او هم به‏تازگی ازدواج كرده بود و پدر پولدارش آپارتمان كوچكی برای او خریده بود، علی و افسانه را دعوت كرد كه آنجا ساكن شوند. آپارتمان دوتا اتاق بیشتر نداشت. یكی از اتاق‏ها را در اختیار آنها گذاشتند و اتاق دیگر مال آن زوج دیگر. هر دو زوج زندگی ساده‏ای داشتند. هرچه توی آن آپارتمان بود، چیزهایی كه از قبل بود و چیزهایی كه بعداً افسانه و علی خریدند و با خودشان آوردند، مشترک بود و هیچ‏كس صاحب هیچ‏چیز نبود. خرج این دو خانواده‏ی كوچک نوپا سوا نبود و هرچه هر كدام از آنها می‏خرید، برای همه می‏خرید و هر چهار نفر سر یك سفره می‏نشستند. دوست علی از آنها اجاره نمی‏گرفت. دوست علی هم مثل علی و افسانه مُرید عالی‏جناب بود و خوشحال بود كه با هم‏مسلك‏های خودش زیر یك سقف زندگی می‏كند.

ادامه نوشته

آموزش زبان انگلیسی با موسیقی

 

موسیقی بسیار آرام انگلیسی با عنوان Gloomy Sunday  که دوستان می توانند با دانلود کردنش ازش هم لذت ببرند و هم با نحوه ی تلفظ لغات در موسیقی آشنا بشوند. موفق باشید

برای دانلود روی لینک زیر کلیک کنید:

http://www.uplooder.net/cgi-bin/dl.cgi?key=889d63cd3b1ba6014982d5b62aeaa368

داستان آینه از محمود دولت آبادی

مردی که در کوچه می رفت هنوز به صرافت نیفتاده بود به یاد بیاورد که سیزده سالی می گذرد که او به چهره‌ی خودش درآینه نگاه نکرده است. همچنین دلیلی نمی‌دید به یاد بیاورد که زمانی در همین حدود می‌گذرد که او خندیدن خود را حس نکرده است. قطعا" به یاد گم شدن شناسنامه‌اش هم نمی‌افتاد اگر رادیو اعلام نکرده بود که افراد می‌باید شناسنامه‌ی خود را نو، تجدید کنند. وقتی اعلام شد که شهروندان عزیز مواظف‌اند شناسنامه‌ی قبلی‌شان را ازطریق پست به محل صدور ارسال دارند تا بعد از چهار هفته بتوانند شناسنامه‌ی جدید خود را دریافت کنند، مرد به صرافت افتاد دست به کار جستن شناسنامه‌اش بشود، و خیلی زود ملتفت شد که شناسنامه‌اش را گم کرده است. اما این که چراتصور می‌شود سیزده سال از گم شدن شناسنامه‌ی او می‌گذرد، علت این که مرد ناچار بود به یاد بیاورد چه زمانی با شناسنامه اش سر و کار داشته است، و آن برمی گشت به حدود سیزده سال پیش یا - شاید هم  سی و سه سال پیش، چون او در زمانی بسیار پیش از این، در یک روز تاریخی شناسنامه را گذاشته بود جیب بغل بارانی‌اش تا برای تمام عمرش، یک بار برود پای صندوق رای و شناسنامه را نشان بدهد تا روی یکی از صفحات آن مهر زده بشود. بعد ازآن تاریخ دیگر باشناسنامه‌اش کاری نداشت تا لازم باشد بداند آن را در کجا گذاشته یا درکجا گم‌اش کرده است. حالا یک واقعه‌ی تاریخی دیگر پیش آمده بود که احتیاج به شناسنامه داشت و شناسنامه گم شده بود. اول فکر کرد شاید شناسنامه درجیب بارانی مانده باشد، امانبود. بعد به نظرش رسید ممکن است آن را در مجری گذاشته باشد، اما نه... انجا هم نبود. کوچه راطی کرد، سوار اتوبوس خط واحد شد و یکراست رفت به اداره‌ی سجل احوال. در اداره‌ی سجل احوال جواب صریح نگرفت و برگشت، اما به خانه اش که رسید، به یاد آورد که  انگار  به او گفته شده برود یک استشهاد محلی درست کند و بیاورد اداره. بله، همین طور بود. به او این جور گفته شده بود. اما... این استشهاد را چه جور باید نوشت؟ نشست روی صندلی و مداد و کاغذ را گذاشت دم دستش، روی میز. خوب ... باید نوشته شود ما امضاء کنندگان ذیل گواهی می‌کنیم که شناسنامه‌ی آقای ... مفقودالاثر شده است. آنچه را که نوشته بود با قلم فرانسه پاکنویس کرد و از خانه بیرون آمد و یکراست رفت به دکان بقالی که هفته‌ای یک بار از آنجا خرید می‌کرد. اما دکاندار که از دردسر خوشش نمی‌آمد، گفت او را نمی‌شناسد. نه این که نشناسدش، بلکه اسم او را نمی‌داند، چون تا امروز به صرافت نیفتاده اسم ایشان را بخواهد بداند. "به خصوص که خودتان هم جای اسم راخالی گذاشته‌اید!"

بله، درست است.

ادامه نوشته

دانلود اخبار انگلیسی به زبان ساده

 

قسمت دوم فایل تصویری اخبار انگلیسی به زبان ساده

برای دانلود روی لینک زیر کلیک کنید:

http://www.uplooder.net/cgi-bin/dl.cgi?key=02322c252913a60d09d6fc29e7786fda

دانلود 1000 ضرب المثل انگلیسی

خدمت دوستان عرض كنم كه فايل زير شامل هزار ضرب المثل و نقل قول ها و سخنان مشهور مي باشد كه با تلاش آقاي صبحي تدوين و جمع آوري شده است. و در خدمت زبان آموزان عزيز قرار داده شده است. ضرب المثل ها بيشتر در مكالمات روزمره و گفتگوها كاربرد دارد. كه شما ميتوانيد با يك جمله منظورتان را به صورت ايجاز به طرف مقابل برسانيد. فقط تنها ايراد اين فايل اين است كه متاسفانه ترجمه يا معادل جملات آورده نشده است. به خاطر اينكه براي يه جمله تو ادبيات ما شايد بشود 10 تا ضرب المثل قرار داد و معادل سازي كرد براي همين زبان آموزان خودشان ميتوانند با جستجو در ديكشنري و يا حتي ميتوانيد ازهمين سايت هم كمك بگيريد، جمله مورد نظر را با فرستادن به سايت ما در ترجمه آن كمكتان خواهيم كرد. به اميد آنكه بعد از دانلود مطالعه كنيد. موفق باشيد 

برای دانلود روی لینک زیر کلیک کنید:

http://www.uplooder.net/cgi-bin/dl.cgi?key=66cbb876eb352ad0408c31129060b8d0

داستان فارسی شکر است از محمد علی جمالزاده

هیچ جای دنیا تر و خشك را مثل ایران با هم نمی‌سوزانند. پس از پنج سال در به دری و خون جگری هنوز چشمم از بالای صفحه‌ی كشتی به خاك پاك ایران نیفتاده بود كه آواز گیلكی كرجی بان‌های انزلی به گوشم رسید كه "بالام جان، بالام جان" خوانان مثل مورچه‌هایی كه دور ملخ مرده‌ای را بگیرند دور كشتی را گرفته و بلای جان مسافرین شدند و ریش هر مسافری به چنگ چند پاروزن و كرجی بان و حمال افتاد. ولی میان مسافرین كار من دیگر از همه زارتر بود چون سایرین عموما كاسب‌كارهای لباده دراز و كلاه كوتاه باكو و رشت بودند كه به زور چماق و واحد یموت هم بند كیسه‌شان باز نمی‌شود و جان به عزرائیل می‌دهند و رنگ پولشان را كسی نمی‌بیند. ولی من بخت برگشته‌ی مادر مرده مجال نشده بود كلاه لگنی فرنگیم را كه از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض كنم و یاروها ما را پسر حاجی و لقمه‌ی چربی فرض كرده و "صاحب، صاحب" گویان دورمان كردند و هر تكه از اسباب‌هایمان مایه‌النزاع ده راس حمال و پانزده نفر كرجی بان بی‌انصاف شد و جیغ و داد و فریادی بلند و قشقره‌ای برپا گردید كه آن سرش پیدا نبود. ما مات و متحیر و انگشت به دهن سرگردان مانده بودیم كه به چه بامبولی یخه‌مان را از چنگ این ایلغاریان خلاص كنیم و به چه حقه و لمی از گیرشان بجهیم كه صف شكافته شد و عنق منكسر و منحوس دو نفر از ماموران تذكره كه انگاری خود انكر و منكر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شیر و خورشید به كلاه با صورت‌هایی اخمو و عبوس و سبیل‌های چخماقی از بناگوش دررفته‌ای كه مانند بیرق جوع و گرسنگی، نسیم دریا به حركتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئینه‌ی دق حاضر گردیدند و همین كه چشمشان به تذكره‌ی ما افتاد مثل اینكه خبر تیر خوردن شاه یا فرمان مطاع عزرائیل را به دستشان داده باشند یكه‌ای خورده و لب و لوچه‌ای جنبانده سر و گوشی تكان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندین بار قد و قامت ما را از بالا به پایین و از پایین به بالا مثل اینكه به قول بچه‌های تهران برایم قبایی دوخته باشند برانداز كرده بالاخره یكیشان گفت "چه طور! آیا شما ایرانی هستید؟"

ادامه نوشته

داستان سه قطره خون از صادق هدایت


"
دیروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آیا همانطوری كه ناظم وعده داد من حالا به كلی معالجه شده‌ام و هفته‌ی دیگر آزاد خواهم شد؟ آیا ناخوش بوده‌ام؟ یك سال است، در تمام این مدت هرچه التماس می‌كردم كاغذ و قلم می‌خواستم به من نمی‌دادند. همیشه پیش خودم گمان می‌كردم هرساعتی كه قلم و كاغذ به دستم بیفتد چقدر چیزها كه خواهم نوشت ولی دیروز بدون اینكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برایم آوردند. چیزی كه آن قدر آرزو می كردم، چیزی كه آن قدر انتظارش را داشتم...! اما چه فایده _ از دیروز تا حالا هرچه فكر می كنم چیزی ندارم كه بنویسم. مثل اینست كه كسی دست مرا می‌گیرد یا بازویم بیحس می‌شود. حالا كه دقت می‌كنم مابین خطهای درهم و برهمی كه روی كاغذ كشیده‌ام تنها چیزی كه خوانده می‌شود اینست: "سه قطره خون."

آسمان لاجوردی، باغچه‌ی سبز و گل‌های روی تپه باز شده، نسیم آرامی بوی گلها را تا اینجا می‌آورد. ولی چه فایده؟ من دیگر از چیزی نمی‌توانم كیف بكنم، همه این‌ها برای شاعرها و بچه‌ها و كسانی‌كه تا آخر عمرشان بچه می‌مانند خوبست _ یك سال است كه اینجا هستم، شب‌ها تا صبح از صدای گربه بیدارم، این ناله های ترسناك، این حنجره‌ی خراشیده كه جانم را به لب رسانیده، صبح هم هنوز چشممان باز نشده كه انژكسیون بی كردار...! چه روزهای دراز و ساعت‌های ترسناكی كه اینجا گذرانیده‌ام، با پیراهن و شلوار زرد روزهای تابستان در زیرزمین دور هم جمع می‌شویم و در زمستان كنار باغچه جلو آفتاب می نشینیم، یك سال است كه میان این مردمان عجیب و غریب زندگی می‌كنم. هیچ وجه اشتراكی بین ما نیست، من از زمین تا آسمان با آنها فرق دارم - ولی ناله‌ها، سكوت‌ها، فحش‌ها، گریه‌ها و خنده‌های این آدم‌ها همیشه خواب مرا پراز كابوس خواهد كرد.

 
هنوز یكساعت دیگر مانده تا شاممان را بخوریم، از همان خوراكهای چاپی: آش ماست، شیر برنج، چلو، نان و پنیر، آنهم بقدر بخور ونمیر، - حسن همه‌ی آرزویش اینست یك دیگ اشكنه را با چهار تا نان سنگك بخورد، وقت مرخصی او كه برسد عوض كاغذ و قلم باید برایش دیگ اشكنه بیاورند. او هم یكی از آدم‌های خوشبخت اینجاست، با آن قد كوتاه، خنده‌ی احمقانه، گردن كلفت، سر طاس و دستهای كمخته بسته برای ناوه كشی آفریده شده، همة ذرات تنش گواهی می‌دهند و آن نگاه احمقانه او هم جار میزند كه برای ناوه كشی آفریده شده. اگر محمدعلی آنجا سر ناهار و شام نمی‌ایستاد حسن همه‌ی ماها را به خدا رسانیده بود، ولی خود محمد علی هم مثل مردمان این دنیاست، چون اینجا را هرچه می‌خواهند بگویند ولی یك دنیای دیگرست ورای دنیای مردمان معمولی. یك دكتر داریم كه قدرتی خدا چیزی سرش نمی شود، من اگر به جای او بودم یك شب توی شام همه زهر می‌ریختم می‌دادم بخورند، آنوقت صبح توی باغ می‌ایستادم دستم را به كمر میزدم، مرده‌ها را كه می‌بردند تماشا می‌كردم _ اول كه مرا اینجا آوردند همین وسواس را داشتم كه مبادا به من زهر بخورانند، دست به شام و ناهار نمی‌زدم تا اینكه محمد علی از آن می‌چشید آنوقت می‌خوردم، شب‌ها هراسان از خواب می‌پریدم، به خیالم كه آمده‌اند مرا بكشند. همه‌ی این‌ها چقدر دور و محو شده! همیشه همان آدم‌ها، همان خوراك‌ها ، همان اطاق آبی كه تا كمركش آن كبود است.

ادامه نوشته

آموزش زبان با موسیقی

 

دوستان عزیز می توانند با دانلود فابل زیر ضمن گوش دادن به موسیقی انگلیسی با نحوه تلفظ کلمات در موسیقی نیز آشنا بشوندُ. یک حسنی که این فایل دارد این است که اشعار و ترانه ها به صورت زیر نویس زیر فایل تصویری قرار داده شده اند. با دانلود این موسیقی میتوانید از لذت لایت بودن آن نیر لذت ببرید.

برای دانلود روی لینک زیر کلیک کنید:

http://www.uplooder.net/cgi-bin/dl.cgi?key=33218886a3aa7bc52f61bd54d4cd08ea

دانلود اخبار انگلیسی به زبان ساده

 

دوستان عزیزی که علاقمند به زبان انگلیسی هستند و از لحاظ مهارت listen ضعيف هستند ميتوانند با گوش دادن هاي مكرر به اين ويديو كه شامل اخبار انگلیسی به زبان ساده مي باشد قسمت گوش دادن خود را تقويت نموده و در ضمن بعد از آن ميتوانند اخبار انگليسي را به راحتي(مثل آب خوردن) بفهمند و براي ديگران ترجمه كنند. و يه حسن ديگر اين فايل اين مي باشد كه همزمان با گفتن اخبار جملات به زبان انگليسي پايين صفحه نمايش داده ميشود. فرصت را از دست ندهيد و هر چه زودتر زبان انگليسي خود را بهبود بخشيد و پيش دوستانتان براشون كلاس بزاريد كه آقا من اخبار انگليسي را ميفهم و طبيعتا دروغ نخواهيد گفت چون با گوش دادن به اين فايل حتما ميتوانيد بفهميد و دیگر لازم نیست ار روی تصویر اخبار حدس بزنید که قضیه چیه. اگه تعداد کاربران و علاقمندان به این پست خوب باشد حتما در آینده فایل های دیگر نیز در رابطه با این موضوع براتون آپلود خواهند شد.

برای دانلود فایل تصویری روی لینک زیر کلیک کنید:

http://www.uplooder.net/cgi-bin/dl.cgi?key=1ffb1861aab753acfbda82dbeea4a180

 

Modernism

The Modernist Period in English Literature occupied the years from shortly after the beginning of the twentieth century through roughly 1965. In broad terms, the period was marked by sudden and unexpected breaks with traditional ways of viewing and interacting with the world. Experimentation and individualism became virtues, where in the past they were often heartily discouraged. Modernism was set in motion, in one sense, through a series of cultural shocks. The first of these great shocks was the Great War, which ravaged Europe from 1914 through 1918, known now as World War One. At the time, this “War to End All Wars” was looked upon with such ghastly horror that many people simply could not imagine what the world seemed to be plunging towards. The first hints of that particular way of thinking called Modernism stretch back into the nineteenth century. As literary periods go, Modernism displays a relatively strong sense of cohesion and similarity across genres and locales. Furthermore, writers who adopted the Modern point of view often did so quite deliberately and self-consciously. Indeed, a central preoccupation of Modernism is with the inner self and consciousness. In contrast to the Romantic world view, the Modernist cares rather little for Nature, Being, or the overarching structures of history. Instead of progress and growth, the Modernist intelligentsia sees decay and a growing alienation of the individual. The machinery of modern society is perceived as impersonal, capitalist, and antagonistic to the artistic impulse. War most certainly had a great deal of influence on such ways of approaching the world. Two World Wars in the span of a generation effectively shell-shocked all of Western civilization.

ادامه نوشته

داستان کوتاه متشکرم از آنتوان چخوف

همین چند روز پیش، پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسویه حساب كنم .
 
به او گفتم: بنشینید  می‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق كردیم كه ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟
 
چهل روبل .
 - 
نه من یادداشت كرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنید.

شما دو ماه برای من كار كردید.
دو ماه و پنج روز

-
دقیقاً دو ماه، من یادداشت كرده‌‌‌ام. كه می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه می‌‌‌‌‌دانید یكشنبه‌‌‌ها مواظب "كولیا" نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید.  سه تعطیلی . . . "یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌كرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد.

سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم كنار. "كولیا" چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نكردید و فقط مواظب "وانیا" بودید فقط "وانیا" و دیگر این كه سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید.

دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق كنید. آن مرخصی‌‌‌ها؛ آهان، چهل و یك‌ ‌روبل، درسته؟

چشم چپ "یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا" قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاك كرد و چیزی نگفت.

-
و بعد، نزدیك سال نو شما یك فنجان و نعلبكی شكستید. دو روبل كسر كنید .

فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا كاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی كنیم.

 
موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما "كولیا" از یك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان

باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌های "وانیا" فرار كند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌كردید. برای این كار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید.
 
پس پنج تا دیگر كم می‌‌كنیم.
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید...

"
یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌‌اِونا" نجواكنان گفت: من نگرفتم.

-
امّا من یادداشت كرده‌‌‌ام .
 
-
خیلی خوب شما، شاید?

-
از چهل ویك بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند. چشم‌‌‌هایش پر از اشك شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلك بیچاره !
 
-
من فقط مقدار كمی گرفتم. در حالی كه صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر.
 
دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، می‌‌‌كنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . یكی و یكی.

-
یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
 
-
به آهستگی گفت: متشكرم!

جا خوردم، در حالی كه سخت عصبانی شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
 
پرسیدم: چرا گفتی متشكرم؟

به خاطر پول.

یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت كلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است كه متشكرم؟

در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.

آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یك حقه‌‌‌ كثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاكت برای شما مرتب چیده شده.
 
ممكن است كسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟
 
ممكن است كسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
 
لبخند تلخی به من زد كه یعنی بله، ممكن است.
 
بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را كه برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.
 
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشكرم!

پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم:

در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود...

داستان کوتاه زن و شوهر از فرانتس کافکا

کسب و کار به طور کلی آنقدر خراب است که گاه گداری وقتی در دفتر وقت زیاد می آورم، کیف مستوره ها را برمی دارم تا شخصاً سراغ مشتری ها بروم. از جمله مدت ها بود قصد داشتم یک بار هم سراغ «ن» بروم که قبلاً با هم رابطه تجاری مستمری داشتیم که سال پیش به دلایلی برای من نامعلوم، تقریباً قطع شد

برای ناپایداری هایی از این دست هم حتماً نباید دلیل ملموسی وجود داشته باشد؛ در شرایط بی ثبات امروزی بیشتر وقت ها یک هیچ وپوچ یک حالت روحی کار خودش را می کند؛ بعد هم یک هیچ و پوچ، یک کلمه می تواند کل موضوع را دوباره سروسامان بدهد. اما ملاقات با «ن» کمی دست و پاگیر است، پیرمردی است این اواخر بسیار رنجور و گرچه هنوز خودش امور کسب را در دست دارد، اما، کمتر به مغازه می آید؛ برای ملاقات با او باید به منزلش رفت و آدم بدش نمی آید این نوع انجام معامله را هرچه بیشتر عقب بیندازد.غروب دیروز اما بعد از ساعت ? راه افتادم؛ البته دیگر ساعت مناسبی نبود اما مسئله کار بود نه دید و بازدید. شانس آوردم. «ن» منزل بود؛ وارد که شدم گفتند تازه با زنش از قدم زدن برگشته و به اتاق پسرش رفته که ناخوش احوال و بستری بود. به من هم گفتند به آن اتاق بروم؛ اول این پا آن پا کردم اما بعد دیدم بهتر است هر چه زودتر این دیدار

 ناخوشایند را تمام کنم. در همان هیبتی که بودم با پالتو، کلاه و کیف مستوره ها به دست از اتاق کوچکی رد شدم و به اتاقی که در آن چند نفری در نوری مات دور هم نشسته بودند و محفلی کوچکتر درست شده بود، رفتم.لابد غریزی بود که اول نگاهم به دلالی که خیلی خوب می شناسمش و به نوعی رقیبم است، افتاد. پس او قبل از من خودش را به اینجا رسانده بود! انگار که پزشک معالج باشد، راحت چسبیده به تخت بیمار جا خوش کرده بود. پالتوی زیبای گشاد دکمه نشده ای پوشیده و با ابهت نشسته بود. پررویی اش نظیر ندارد.


ادامه نوشته

زندگی نامه ی گابریل مارسیا مارکز

 

 

"گابريل جوسي گارسيا ماركز" در ششم مارس 1928 در دهكده ي "آراكاتاكا" در منطقه ي "سانتامارا" در کلمبیا به دنيا آمد. از آنجا كه پدر و مادر ماركز، فقير و در پي تامين معاش بودند، پدر بزرگش طبق سنت رايج آن زمان، مسئوليت پرورش او را بر عهده گرفت. وي در بین مردم کشورهای "آمریکای لاتین" با نام "گابیتو" به معناي "گابريل كوچك" مشهور است.
گابريل شيفته ي همنشيني و گفتگو با پدربزرگ و داستان‌هاي خرافاتي مادر بزرگش شده بود. گذشته از سرهنگ و خودش، زنان ديگري هم حضور داشتند و گارسيا ماركز بعدها گفت كه باورها و حرفهاي آنها او را از اينكه تنها بر صندلي خانه‌شان بنشيند، مي‌ترساند. بذر آينده ي شغلي‌‌ وي در جريان جنگهاي داخلي و رويداد "كشتار موز"، معاشقه‌هاي پدر و مادرش، باورهاي سرسختانه ي خرافي مادر خانواده، رفت و آمد عمه‌هاي كهنسال و دختران نامشروع [ =نارواي ] پدربزرگ كاشته شد. گارسيا ماركز نوشت:
"احساس مي‌كنم كه همه ي نوشته‌هايم، درباره ي تجربه هاي من از اجدادم است."
زماني كه او هشت ساله بود، پدربزرگش درگذشت. نابينايي مادر بزرگش هم روز به روز بيشتر مي‌شد و از اين رو، به "سوكري" رفت تا با خانواده ي خود زندگي كند؛ جايي كه پدرش به عنوان يك داروساز سرگرم كار بود.
پس از ورودش به "سوكري"، تحصيلات رسمي‌ خود را آغاز كرد. او به پانسيون شبانه روزي در "بارانونكيولا"، شهر بندري در دهانه ي رودخانه ي "ماگدالنا" فرستاده شد. در آنجا به عنوان پسري سر به زير كه شعرهاي خنده دار مي‌گفت و كاريكاتور هم مي‌كشيد، مشهور شد. اگرچه ماركز تنومند و ورزشكار نبود، بسيار جدي برخورد مي كرد و همين امر باعث شد همكلاسي هايش او را "پيرمرد" نام نهند.

ادامه نوشته

داستان باغ سنگی از سیمین دانشور

روز عقدكنان دخترخاله اش، با سوزن و نخ زبان مادرشوهر را میدوخت. سفره ی عقد را هم خودش انداخته بود. به دوخت و دوز پارچهای كه روی سر عروس داشتند قند میسائیدند به كار بود كه مرد آن حرفها را زد. تیر خلاص، زبان ماری گزنده اش سابقه دار بود اما نه جلو آنهمه زن و مرد. زنی كه قند میسایید، انگار قندی در كار نبوده است، با دیگران مبهوت به مرد نگاه كرد. چرا هیچكدامشان حرفی نزدند؟ چرا دختر خاله اش پا نشد و یك سیلی به گوش برادرش جواد نزد؟ چرا دختر خاله اش همبازی و یار غار او نبود؟ مگر جاسوس یك جانبه نبود و هر كاری جواد می كرد خبرش را به او نرسانده بود؟ مگر راست نبرده بودش سرِ رختخوابِ انداخته شده و...؟


مرد گفته بود: الماس، از اتاق عقد برو بیرون. شگون ندارد. تو زن مشئومی هستی، تو بچه ی ناقص الخلقه به دنیا آورده ای.
فیروز را بارها پیش دكتر برده بودند. دكتر گفته بود: وصلت قوم و خویش نزدیك...از نظر ژنتیك...به یك كلام منگول بود. اما همه اش كه تقصیر الماس نبود. گویا زن و مرد با هم بچه را میسازند.
سوزن رفت به انگشت الماس و خون پارچه ی سفید را آلود. زنی كه قند میسائید، قندها را سپرد دستِ زنی كه كنارش ایستاده بود. الماس از اتاق و از خانه خاله بیرون زد و با تاكسی به سراغ قفلسازی كه پیشاپیش با او قرار گذاشته بود رفت و با همان تاكسی قفلساز را به خانه آورد و قفلساز به عوض كردن قفل خانه مشغول شد. پسرش را از رقیه گرفت و بوسید. فیروز بلد بود بخندد. به لبها فشار می آورد و لبها كج و كوله می شد تا خنده كی نقش ببندد؟ به روی پدر نمی خندید و به آغوش او هم نمی رفت. چشمهای فیروز هم می دید و گوشهایش برای قصه شنیدن جان می داد. اما پاها و دستهایش رشد نكرده بود – نیهای قلیان – و هرچه الماس یك حرف و دو حرف بر زبانش گذاشت، به حرف نیامد و هرچه پا به پا بردش راه نرفت. – یك لخته گوشت – مرد میگفت هیچ هیچ است و زن میگفت كه من عاشق همین هیچم. مرد راست میآمد، چپ میرفت و میگفت: برو پی كارت. خاك بر سرت كنند با این بچه زائیدنت. میگفت تو هیچ كار برای من نكرده ای. اگر راست میگویی خانه را به اسم من بكن. الماس میدانست كجایش میسوزد؟ از سیر تا پیاز كارهایش خبر داشت. با ندای خواهر شوهر كه جان جانانش بود، خودش را هر طور كه میتوانست میرسانید و پاورچین به صحنه ی عملیات مرد راهنمایی می شد و با سكوت شاهد بود و چنان به هنگام صحنه را ترك میگفت كه حتی خاله و دختر خاله هم متوجه نمیشدند كه كی رفته بود؟

ادامه نوشته

داستان کوتاه 25 اوت 1983 از خورخه لونیس بورخس

به ساعت کوچک ایستگاه که نگاه کردم، یکى دو دقیقه از یازده شب‏
گذشته بود. پیاده به طرف هتل راه افتادم. حس آسودگى و بى قیدى‌ایى که
جاهای آشنا به جان آدم مى ریزد، مثل دفعات قبل به جانم ریخت. در بزرگ
آهنى باز بود. عمارت توى تاریکى فرو رفته بود.‏
وارد سرسرا شدم که آینه‌هاى دودی‌اش تصویر گلدان‌ها را در خود
منعکس مى کرد. عجیب آنکه مهمانخانه‌چى مرا به جا نیاورد و دفتر ثبت نام
را مقابلم گذاشت. قلم را که با زنجیر نازکى به پیشخان بسته بودند ‏برداشتم.‏
آن را در مرکب‌دان برنجى فرو کردم و روى دفتر ثبت نام خم شدم که
ناگهان یکى از آن عجایبى را که قرار بود آن شب با آن ها روبه رو شوم دیدم.‏
اسم من خورخه لوئیس، روى صفحه ثبت نام مسافران نوشته شده بود و‏
جوهر آن هم هنوز کاملا خشک نشده بود.‏
مهمانخانه‌چى گفت: «گمان مى‌کردم جنابعالى تازه به طبقه بالا
تشریف برده‌اید.» بعد هم با دقت بیشترى مرا نگاه کرد و گفت: «معذرت
مى خواهم قربان. آن یکى خیلى شبیه شما بود. شما البته جوانتر از ایشان
هستید.»‏
یرسیدم: «توى کدام اتاق است؟»‏
جواب داد: «از من اتاق شماره نوزده را خواست.»‏
ترس من هم از همین بود.‏
قلم را انداختم و به سرعت از پله‌ها بالا رفتم. اتاق شماره نوزده در‏
طبقه دوم بود و پنجره‌اش به حیاط درب و داغانی باز مى‌شد. ایوانى هم
داشت و به گمانم نیمکتى هم در ایوان بود. این اتاق بلندترین اتاق
مسافرخانه به حساب مى آمد. دستگیره را چرخاندم. در باز بود. چراغ را
خاموش نکرده بودند. آهسته وارد اتاق شدم و در نور تند، خودم را دیدم!‏
طاقباز روی تخت آهنى کوچک دراز کشیده بودم. پیرتر بودم و جا افتاده‌تر و
نحیف‌تر. چشم‌ها در چشمخانه گم شده بود. صدایش به گوشم رسید.‏
صداى واقعی من نبود. به صدایى شباهت داشت که غالبا در مصاحبه‌هاى
ضبط شده‌ام مى‌شنوم ، صدایى یکنواخت و ملال آور.‏
گفت: “چقدر عجیب است. ما دو نفریم و ما یک نفریم. ولى خوب،
وجود چنین چیزی در رؤیا، واقعا جای تعجب ندارد.”‏
پریشان و حیران گفتم. “پس تمام این ماجرا خواب است؟ “‏
مطمئنا آخرش خواب من است.‏
به شیشه خالى روى عسلى مرمرى اشاره کرد و گفت: “ولى تو هنوز
راه درازى داری تا به این شب برسى و کلى خواب و رؤیا وجود دارد که‏
حالا حالا منتظرت است. امروز براى تو چه روزى است؟ “‏
مردد پاسخ دادم: “دقیقا نمى‌دانم، اما دیروز شصت و یکمین سالگرد
تولدم بود.”‏

ادامه نوشته

گراکوس شکارگر از فرانتس کافکا

دو پسر روی دیوار بندرگاه نشسته بودند و تاس بازی می كردند . مردی روی پله های یادمان روزنامه می خواند ، بر آسوده در سایهء پهلوانی كه شمشیرش را در هوا جولان می داد . دخترش سطلش را دم چشمه آب می كرد . میوه فروشی كنار بساطش دراز كشیده بود و خیره به دریاچه نگاه می كرد . ازمیان پنجرهء گشوده و از لای درزهای در كافه ای ، می شد دومرد را آن ته دید كه شراب می نوشیدند . كافه چی سرمیزی در جلو نشسته بود و چرت می زد . كرجیی خموشانه به سوی بندرگاه كوچك راه می سپرد ، پنداری به وسایلی نادیدنی روی آب رانده می شود . مردی با پیرهن آبی كرجی بر ساحل پیاده شد و طناب را در حلقه انداخت . پشت سر كرجی بان دومرد دیگر ، كتهای فراك مشكی به تن با دكمه های نقره ای بر آنها ، تابوتی را حمل می كردند كه در آن ، زیرپارچهء ابریشمی گل نگار و شرابه دار ، مردی ظاهراً درازكشیده بود
روی اسكله هیچ كس پروای نوآمدگان رانداشت ؛ حتا وقتی آن دو تابوت را بر زمینی گذاشتند و منتظر كرجی بان ماندند كه هنوز مشغول طناب بستن بود،هیچ كس نزدیك نرفت ، هیچ كس چیزی ازشان نپرسید ، هیچ كسی نگاهی پرس و جو گرانه بهشان نینداخت
كرجی بان را باز هم زنی بیشتر معطل كرد كه ، بچه ای به پستانش ، حالا با گیسوی افشان بر عرشهء كرجی نمایان شد .سپس كرجی بان پیش آمد و خانهء دو اشكوبهء زرد مانندی را نشان داد كه سمت چپ نزدیك آب به پا خاسته بود ؛ تابوت كشان بارشان را بر داشتند و آن را به سوی در كوتاه و آراسته به ستوتهای رعنا بردند . پسركی پنجره ای را گشود ، درست همان گاه كه ببیند گروه توی خانه ناپدید می شود ، سپس پنجره را دو باره شتابان بست .اكنون در نیز بسته شد ؛ از چوب بلوط سیاه ، و بسیار محكم ساخته شده بود . فوجی پرنده كه گرداگرد برج ناقوس می چرخیدند تو خیابان جلوی خانه فرود آمدند . تو گویی كه خوراكشان درون خانه انبار شده باشد ، جلوی در گرد آمدند. یكی شان به اشكوب اول پر كشید و به شیشهء پنجره نوك زد . آنها پرنده گانی خوش آب و رنگ ، نیك پائیده ، و پر نشاط بودند . زن كرجی سوار برایشان دانه پاشید ؛ آنها دانه ها را بر چیدند و پر زدند آمدند دور زن نشستند
مردی با كلاه سیلندر كه نوار كرپ سیاهی پر آن بسته بود ، اكنون از یكی از كوچه های باریك و پرشیب كه به بندرگاه می خوردند پادئین آمد . هوشیارانه به دور و برش نگاه انداخت ؛ همه چیزگویا اندوهگینش می كرد ؛ دیدن خاكروبه در گوشه ای اخم به چهره اش آورد . پوست میوه روی پله های یادمان ریخته بود ؛ گذران ، با عصایش جارویشان كرد.به در خانه كوبیده ، و همان گاه كلاه سیلندرش را با دست پوشیده به دستكش سیاه از سر بر داشت .در بی درنگ باز شد ، و پنجاه تایی پسرك در دو ردیف در دالان ورودی درازنمایان شدند، و به او كرنش كردند

ادامه نوشته

بهترین سیرکی که نرفتم از صمد بهرنگی

وقتی که نوجوان بودم، شبی با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما خانواده ای پرجمعیت ایستاده بود.به نظر می رسید وضع مالی خوبی ندارند. شش بچه مودب که همگی زیر دوازده سال داشتند و لباس هایی کهنه در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان زیادی در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند.

وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟ پدر خانواده جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان. متصدی باجه، قیمت بلیط ها را اعلام كرد.

پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی از فروشنده بلیط پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟! متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. ناگهان رنگ صورت مرد تغییر كرد و نگاهی به همسرش انداخت. بچه ها هنوز متوجه موضوع نشده بودند و همچنان سرگرم صحبت در باره برنامه های سیرك بودند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. و نمی دانست چه بكند و به بچه هایی كه با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید. ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا.

مرد شریفی بود ولی در آن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد ...

بعد از این که بچه ها به همراه پدر و مادشان داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار كردم و آن زیباترین سیركی بود كه به عمرم نرفته بودم.

 

به دنبال فلک از صمد بهرنگی

روزي بود روزگاري. مردی هم بود از آن بدبخت‌ها و فلک‌زده‌هاي روزگار. به هر دری زده بود فایده‌ای نکرده بود. روزی با خودش گفت: این جوری که نمی‌شود ‏دست روی دست گذارم و بنشینم. باید بروم فلک را پیدا کنم و از او بپرسم سرنوشت من چیست؟ برای خودم چاره‌ای بیندیشم.

‏پا شد و راه افتاد. رفت و رفت تا رسید به یک گرگ. گرگ جلوش را گرفت و گفت: آدمیزاد، کجا می‌روی؟ 
‏مرد گفت: مي‌روم فلک را پیدا کنم.

‏گرگ گفت: تو را خدا، اگر پیدایش کردی به او بگو «گرگ سلام رساند و گفت همیشه سرم درد می‌کند؛ دوایش چیست؟»

‏مرد گفت: باشد و راه افتاد.

‏باز رفت و رفت تا رسید به شهری که پادشاه آنجا در جنگ شکست خورده بود و داشت فرار مي‌کرد. پادشاه تا چشمش افتاد به مرد گفت: آهای مرد، کجا می‌روی؟ مرد گفت: قربان، می‌روم فلک را پیدا کنم تا سرنوشتم را عوض کنم.

‏پادشاه گفت: حالا که تو این راه را می‌روی از قول من هم به او بگو برای چه من در تمام جنگ‌ها شكست می‌خورم تا حال یک دفعه هم دشمنم را شكست نداده‌ام؟ مرد راه افتاد و رفت. کمی که رفت رسید به کنار دریا. دید نه کشتی‌ای هست و نه راهي. حیران و سرگردان مانده بود که چکار بکند و چکار نکند که ناگهان ماهي گنده‌ای سرش را از آب درآورد و گفت: کجا می‌روی، آدمیزاد؟

‏مرد گفت: کارم زار شده، مي‌روم فلک را پیدا کنم. اما مثل اینکه ديگر نمی‌توانم جلوتر بروم. قایق ندارم.

‏ماهی گنده گفت: من تو را می‌برم به آن طرف به شرط آنکه وقتی فلک را پیدا کردی از او بپرسي که چرا همیشه دماغ من می‌خارد؟

‏مرد قبول کرد. ماهي گنده او را کول كرد و برد به آن طرف دریا. مرد به راه افتاد. آخر سر رسید به جايي، دید مردی پاچه‌های شلوارش را بالا زده و بیلی روی کولش گذاشته و دارد باغش را آب می‌دهد. توی باغ هزارها کرت بود، بزرگ و کوچک. خاک خيلی از کرت‌ها از بی‌آبی ترک برداشته بود. اما چند تایی هم بود که آب توی آن‌ها لب پر می‌زد و باغبان باز آب را توی آن‌ها ول مي‌کرد.

‏باغبان تا چشمش به مرد افتاد پرسید: کجا می‌روی؟ مرد گفت: مي‌روم فلک را پیدا کنم.‏باغبان گفت: چه می‌خواهي به او بگویی؟

‏مرد گفت: اگر پیدایش کردم می‌دانم به او چه بگویم: هزار تا فحش می‌دهم. باغبان گفتحرفت را بزن. فلک منم.

‏مرد گفت: اول بگو ببینم این کرت‌ها چیست؟ باغبان گفت: این‌ها مال آدم‌های روی زمین است. مرد پرسید: مال من کو؟

‏باغبان کرت کوچک و تشنه‌ای را نشان داد که از شدت عطش ترک برداشته بود. مرد با خشم زیاد بیل را از دوش فلک قاپید و سر آب را برگرداند به کرت خودش. حسابی که سیراب شد گفت: خب، اینش درست شد. حالا بگو ببینم چرا دماغ آن ماهی گنده همیشه می‌خارد؟

‏فلک گفت: توی دماغ او یک تکه لعل گیر کرده و مانده. اگر با مشت روی سرش بزنید، لعل می‌افتد و حال ماهي جا می‌آید.

‏مرد گفت: پادشاه فلان شهر چرا همیشه شکست می‌خورد و تا حال اصلاً دشمن را شکست نداده؟

‏فلک جواب داد: آن پادشاه زن است، خود را به شكل مردها درآورده. اگر نمی‌خواهد شکست بخورد باید شوهر کند.

مرد گفت: خيلي خوب. آن گرگي كه هميشه سرش درد مي‌كند دوايش چيست؟

فلك جواب داد: اگر مغز سر آدم احمقي را بخورد، سرش ديگر درد نمي‌گيرد.

مرد شاد و خندان از فلك جدا شد و برگشت. كنار دريا ماهي گنده منتظرش بود تا مرد را ديد پرسيد: پيدايش كردي؟

مرد گفت: آره. اول مرا ببر آن طرف دريا بعد من بگويم.

ماهي گنده مرد را برد آن طرف دريا. مرد گفت: توي دماغت يك لعل گير كرده و مانده، بايد يكي با مشت توي سرت بزند تا لعل بيفتد و خلاص بشوي.

ماهي گنده گفت: بيا تو خودت بزن، لعل را هم بردار.

مرد گفت: من ديگر به اين چيزها احتياج ندارم. كرت خودم را پر آب كرده‌ام.

هرچه ماهي گنده‌ي بيچاره التماس كرد به خرج مرد نرفت.

پادشاه چشم به راهش بود. مرد كه پيشش رسيد و قضيه را تعريف كرد، به او گفت: حالا كه تو راز مرا دانستي، يا و بدون اينكه كسي بفهمد مرا بگير و بنشين به جاي من پادشاهي كن.

مرد قبول نكرد و گفت: نه، من پادشاهي را مي‌خواهم چكار؟ كرت خودم را پر آب كرده‌ام.هر قدر دختر خواهش و التماس كرد مرد قبول نكرد. آمد و آمد تا رسيد به پيش گرگ. گرگ گفت: آدميزاد، انگار سرحالي! پيدايش كردي؟

مرد گفت: آره. دواي سردرد تو مغز سر يك آدم احمق است.

گرگ گفت: خوب. سر راه چه اتفاقي برايت افتاد؟

مرد از سير تا پيازش را براي گرگ تعريف كرد كه چطور لعل ماهي گنده و پادشاهي را قبول نكرده است، چون كرت خودش را پر آب كرده و ديگر احتياجي به آن چيزها ندارد.

گرگ ناگهان پريد و گردن مرد را به دندان گرفت و مغز سرش را درآورد و گفت: از تو احمق‌تر كجا مي‌توانم گير بياورم؟

 

ایماژیسم (Imagism)

در اوایل قرن بیستم، گروهی از شاعران انگلیسی و آمریكایی تحت تأثیر مكتب سمبولیسم فرانسه مكتبی را در لندن بنانهادند كه در سال ۱۹۱۲ «ازرا پاوند» Ezra Pound) )آن را ایماژیسم نامید. او كه شاعری آمریكایی ساكن لندن بود به همراه تی. اس. الیوت از پیشگامان و بنیانگذاران اندیشه ایماژیسم محسوب می شوند. و تامس ارنست هیوم(T.E.Hulme) به عنوان تئوریسین ونظریه پرداز این مكتب بر افكار وعقاید تی.اس. الیوت ودیگر ایماژیستها بسیار تأثیر گذاشت.

از دیگرشخصیتهایی كه به این جریان ادبی پیوستند می توان ریچارد آلدینگتن
(R.Aldington) و همسرش هیلدا دولیتل (H.Doolittle) ، اف.اس. فلینت(F.S.Flint) ، اسكیپویت كانل (S.Cannel) ، امی لوئل (A.Lowell) و جان كورنوس(J.Cournos) را نام برد.


ادامه نوشته

رئالیسم

نیمه دوم قرن نوزدهم (1900ـ 1850) با چندین جریان هنری از جمله رئالیسم و ناتورالیسم همراه بود كه بازتابی از نگرانی های اجتماعی و علمی آن عصر بودند. رئالیسم متشكل از كلمه «Real» به معنای «واقعیت» و در مجموع به معنای حقیقت جویی و واقع بینی است. رئالیسم از میل و گرایش هنرمندان (بویژه رمان نویس ها و نقاش ها) برای نزدیك كردن هنر با واقعیت به وجود آمد. هنرمندان این مكتب عقیده داشتند كه مناظر زندگانی باید آیینه وار، بی كم و زیاد و بدون دخل و تصرف نمایانده شوند و حقایق طبیعی، در صنایع و ادبیات ارائه شود. رئالیسم قبل از سال 1850 به وجود آمد ولی بعد از این تاریخ طرفدارانی پیدا كرد و گسترش یافت. درابتدا منتقدان آثارهنری این كلمه را به كار بردند. بعد به تدریج در واژگان نقد ادبی رایج شد. به عنوان مثال وقتی كوربه روستایی را بدون تلاش برای آراستن و زیبا جلوه دادن آن با تمام واقعیت هایش به تصویر می كشید برای نقد كار او از اصطلاح «رئالیسم» استفاده می كردند. ناتورالیسم، نوعی رئالیسم است كه به افراط و اغراق كشیده شده است. البته به طور كلی رئالیسم و ناتورالیسم یك هدف را دنبال می كنند. رئالیسم رسالت تقلید و نمونه برداری از طبیعت و حقایق را بر عهده داشت و با نویسندگانی مانند فلوبر و نقاشانی مانند كوربه مشهور شد. به همین دلیل طبیعت گرایی (ناتورالیسم ) با رهبری زولا درادبیات و كروت ، منه و دوگاس در نقاشی، برای رئالیسم جانشین مناسبی بود و دراین مكتب برای رسیدن به واقعیات به علم رجوع می شد. زولا، طبیعت گرایی را به عنوان روش علمی جدید و دقیق در ادبیات تعریف كرد. بنابراین باید منشأ آن را در تحول علمی قرن جست و جو نمود. دو عنوان «رمان تجربی» و «تاریخ طبیعی و اجتماعی» مشخص كننده موضوعات جریان طبیعت گرایی هستند واین دو موضوع ارتباط تنگاتنگ با حوزه علمی دارند. رئالیسم موضوعاتش را از مشاهده دنیای اجتماعی و تاریخی معاصر اقتباس می كند. رئالیسم در واقع به مردم و اوضاع و احوال مردمی علاقه مند است كه تا به آن زمان برای كارهای هنری قابل توجه نبودند. دراین مكتب خلق اثر تصویری و ادبی بیشتر به طبقات متوسط و پایین جامعه مانند كارگران، صنعتگران، زنان ناپاک، و کوچه گردها و به نفرت انگیزترین جنبه های زندگی آنان پرداخته می شود. به عنوان مثال، بالزاك دراثر خود به نام «پدرگوریوت» ، انسانی را با ذات و درونی پست و قبیح و نفرت انگیز توصیف می كند. در رئالیسم محدودیت های «آداب و نزاكت» رعایت نمی شود. برخلاف رمانتیك ها كه معتقد بودند باید فقط زیبایی ها را بیان كرد، رئالیست ها عقیده دارند كه حقیقت چه زیبا و چه زشت و چه زننده باید بیان یا به تصویر كشیده شود. به همین دلیل است كه نقاشی كوربه «بی ادبانه و قبیح» و یا رمان «مادام بوواری» اثر فلوبر به عنوان رئالیسم زشت و زننده و توهین كننده به عفت، قضاوت می شود. رئالیسم تنها یك گرایش و جریان نیست بلكه حركتی درارتباط تنگاتنگ با تحولات روحی و طرز تفكر و اطلاعات گرفته شده از اجتماع و علم است. علم و ادبیات به سختی با یكدیگر موافق و سازگار هستند و برای خلق اثر ادبی همراه با علم تناقض گویی به وجود می آید. واقعیت بشر، حقیقت رفتار، افكار و احساسات درصورت ضرورت علمی فراموش می شود، درحالی كه شخصیت رمان یك روبوت (آدم ماشینی) نیست. در رئالیسم مسأله «سبك» درحاشیه قرار می گیرد. میل نویسندگان رئالیسم به پیروی و تقلید از واقعیت، مستلزم مشاهده و استناد به حقیقت است و با توجه به این، كشف عكس و هنر عكاسی كه نمونه برداری و انعكاس دقیق واقعیت است، هنر قابل توجهی برای هنرمندان این مكتب بود و این عملاً پایانی برای توهمات شاعرانه و آرمان گرایانه رمانتیك ها محسوب می شد. عوامل ظهور این مکتب عبارتند از: ۱- نویسندگان و هنرمندان نه چندان مشهور که در محلهٔ لاتین پاریس می زیستند و رمانتیک‌ها را مسخره می‌کردند. ۲- نقّاشان مکتب باربیزون که سنّت‌های کلاسیک و ایتالیایی را که در آن زمان مرسوم بود، منسوخ می‌ شمردند و خواهان مشاهده ی مستقیم طبیعت بودند و در برابر واقعیت‌ گریزی رمانتیک‌ها واکنش نشان می ‌دادند. 

ادامه نوشته