داستان کباب غاز از محمد علی جمالزاده

شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه. در اداره با هم‌قطارها قرار و مدار گذاشته بودیم که هرکس اول ترفیع رتبه یافت، به عنوان ولیمه یک مهمانی دسته‌جمعی کرده، کباب غاز صحیحی بدهد دوستان نوش جان نموده به عمر و عزتش دعا کنند.
زد و ترفیع رتبه به اسم من درآمد. فورن مساله‌ى مهمانی و قرار با رفقا را با عیالم که به‌تازگی با هم عروسی کرده بودیم در میان گذاشتم. گفت تو شیرینی عروسی هم به دوستانت نداده‌ای وباید در این موقع درست جلوشان درآییولی چیزی که هست چون ظرف و کارد و چنگال برای دوازده نفر بیش‌تر نداریم یا باید باز یک دست دیگر خرید و یا باید عده‌ى مهمان بیش‌تر از یازده نفر نباشد که با خودت بشود دوازده نفر.
گفتم خودت به‌تر می‌دانی که در این شب عیدی مالیه از چه قرار است و بودجه ابدن اجازه‌ی خریدن خرت و پرت تازه نمی‌دهد و دوستان هم از بیست و سه‌ چهار نفر کم‌تر نمی‌شوند.
گفت یک بر نره‌خر گردن‌کلفت را که نمی‌شود وعده گرفت. تنها همان رتبه‌های بالا را وعده بگیر ومابقی را نقدن خط بکش و بگذار سماق بمکند.
گفتم ای‌بابا، خدا را خوش نمی‌آید. این بدبخت‌ها سال آزگار یک‌بار برایشان چنین پایی می‌افتد وشکم‌ها را مدتی است صابون زده‌اند که کباب‌غاز بخورند و ساعت‌شماری می‌کنند. اگر از زیرش در بروم چشمم را در خواهند آورد و حالا که خودمانیم، حق هم دارند. چطور است از منزل یکی از دوستان و آشنایان یک‌دست دیگر ظرف و لوازم عاریه بگیریم؟

ادامه نوشته

مکتب ادبی رمانتیسم

آثار ادبي و هنري نيمه اول قرن نوزدهم فرانسه، جريان فرهنگي را نشان مي دهد كه مكتب «رمانتيسم ناميده مي شود. «شاتوبريان» و «مادام دواتسال» با ترجمه آثار نويسندگان و شعراي انگليسي و آلماني، مكتب رمانتيسم را به فرانسه وارد و معرفي كردند. در واقع رمانتيسم فرانسه تحت تأثير رمانتيسم انگلستان و آلمان به وجود آمد، ولي با وجود اين، در فرانسه به صورت مكتبي وسيع و منسجم درآمد، چنانكه به تدريج ادبيات اروپا تحت تأثير ادبيات رمانتيك فرانسه قرار گرفت. در فرانسه، اين مكتب بين سالهاي 1800 تا 1850 جريان داشت حدود سال ،1824 نوديه نويسندگان جوان رمانتيك را در گروهي به نام سناكل به دور هم جمع كرد. از سال ،1827 هوگو سرپرستي اين گروه را به عهده گرفت و به اين ترتيب به عنوان سردسته و رهبر رمانتيكها برگزيده شد. او با انتشار درام معروف خود به نام «نبرد ارناني» در سال ،1830 اين مكتب را به اوج خود رساند كه در اين نمايشنامه، هوگو عليه عقايد كلاسيكها برخاسته است. بعد از سال ،1830 رمانتيكها به دو دسته محافظه كار و آزاديخواه تقسيم شدند كه هوگو و وينيي در گروه محافظه كار و استاندال در دسته آزاديخواه جاي گرفتند به تدريج اختلاف و غرض ورزيهاي نويسندگان با يكديگر و روي آوردن آنان به سياست و عقايد سوسياليستي باعث شد كه در نيمه دوم قرن نوزده، كم كم چراغ اين مكتب بي فروغ شود. صنعت «رمانتيك» در ابتدا در معناهاي خيالي، افسانه اي، شاعرانه، قهرمان وار و جالب توجه به كار مي رفت. اما در آغاز قرن نوزدهم، اين كلمه معناي مدرن و امروزي خود را به دست آورد و براي توصيف مناظر زيبا و دلرباي طبيعت به كار برده شد كه تأمل و تخيل بيننده را بر مي انگيخت. كلمه «رمانتيسم» طي نيمه اول قرن نوزدهم به عنوان برچسبي بر جريان ادبي به كار مي رفت كه سعي داشت ادبيات جديدي را احيا كند كه مغاير با قوانين كلاسيك بودقوانيني كه به تقليد و پيروي از قدما هنوز هم در آن زمان لازم الاجرا و متداول بودند. به همين دليل به اين مكتب «مكتب ضد كلاسيك» نيز گفته مي شود. از جمله تضادهاي بين كلاسيسم و رمانتيسم اين است كه كلاسيكها ايده آليست (آرمانگرا) بودند، يعني تنها جنبه هاي زيبا را در هنر بيان مي كردند، ولي رمانتيكها، رئاليستها (واقعگرا هستند، يعني به عقيده آنان، حقايق چه خوب و چه بد، بايد بيان شوند. ديگر اينكه كلاسيكها عقل گرا ولي رمانتيكها احساسي و خيال پرداز هستند. رمانتيسم يك مبارزه است. اين مبارزه به تضاد بين نسلها مربوط مي شود. رمانتيكها جوان و جسور هستند كه با افراط گري و نوآوري در طرز لباس پوشيدن و رفتار خود باعث تعجب نسل پيش از خود يعني محافظه كاراني مي شوند كه مي خواهند هنر و ادبيات محافظه كارانه كلاسيكها را حفظ كنند. رمانتيسم «درد قرن» است. اين عبارت، حالت شك و ترديد و نارضايتي دو نسل اول قرن نوزدهم را نشان مي دهد كه به دليل شور و هيجان رسيدن به عشق، در كنار شكست و ناكامي در راه رسيدن به هدف به وجود مي آيد كه در نهايت غم و اندوه و احساس دلتنگي و اضطراب را در رمانتيكها به وجود مي آورد. به همين دليل به اين مكتب «مكتب سرخوردگي ها» نيز گفته مي شود. رمانتيكها تصوير قهرمان آثار خود را بسيار خوب، زيبا، جذاب، معتقد و عاشق نشان مي دهند. قهرمان رمانتيك، عاشقي آزاد است كه احساس مي كند مالك سرنوشت خود نيست و اين دنياي فاني مكان مناسبي براي بيان احساسات و تحقق رؤياهاي او نيست به همين دليل معتقد به دنياي لايتناهي است و در آرزوي رسيدن به اين دنياي برتر انتظار مي كشد

ادامه نوشته

THE OTHER WOMAN /by Sherwood Anderson

 

 

"I am in love with my wife," he said--a superfluous remark, as I had not questioned his attachment to the woman he had married. We walked for ten minutes and then he said it again. I turned to look at him. He began to talk and told me the tale I am now about to set down.

The thing he had on his mind happened during what must have been the most eventful week of his life. He was to be married on Friday afternoon. On Friday of the week before he got a telegram announcing his appointment to a government position. Something else happened that made him very proud and glad. In secret he was in the habit of writing verses and during the year before several of them had been printed in poetry magazines. One of the societies that give prizes for what they think the best poems published during the year put his name at the head of its list. The story of his triumph was printed in the newspapers of his home city and one of them also printed his picture.

ادامه نوشته

Gothic Literature

Gothic Literature

Gothic tales of mystery, suspense, and terror include elements pertaining to both horror and romance. Through books and films, Gothic genre continues to terrify its audience in spite of branching out into several sub-genres. The article hereby gives a detailed account of the origin and development of Gothic literature.

Gothic culture has always drawn attention in terms of various aspects related to music, fashion, and its unique style of writing. Amongst the many facets, Gothic literature is globally famous due to the distinct gloomy and dark nature associated with it. This literature has even influenced other different genres of writing styles.

There are certain prominent traits about this literature that sets it apart from the rest even today. Here is an in-depth look at some interesting facts about the same.

ادامه نوشته

نگاهی به تاریخچه نمایشنامه نویسی در جهان

از نمایشنامه نویسی در جهان تاریخچه دقیقی در دست نیست. در این باره تنها می توان به نظریه های افراد مختلف بسنده کرد.
اما زمان اولیه پیدایش نمایش را تقریباً می توان به زمان شکل گیری تمدن ها نسبت داد. در این نوشته سعی خواهیم داشت بطور اجمالی از زمان ارسطو که نمایشنامه نویسی شکل مدون و علمی به خود می گیرد، گام به گام با نویسندگان مطرح کشورهای مختلف همراه شویم و سبک آنان را در مجموعه نمایشنامه نویسی جهان مورد بررسی قرار دهیم. فقط باید این نکته را در نظر داشت که به دلیل فضای محدود تنها تعدادی از درام نویسان جهان که سهم مهمتری در شکل گیری تاریخ داشته اند در این نوشته جای می گیرند.
قبل از میلاد مسیح
قبل از اینکه ارسطو کتاب مهم و تاریخ ساز خود یعنی فن شاعری را به رشته تحریر در آورد، نمایشنامه های مختلف در گونه های متفاوت وجود داشته است. اما ارسطو ادیب و نویسنده سال های ۱۳۸۴ ـ ۱۳۲۲ قبل از میلاد مسیح با تکیه بر افکار فلسفی نویسنده سلف خود افلاطون و با تکیه بر کتاب معروف وی یعنی جمهوری مسأله زیبایی شناسی در ادبیات را تقریر کرده و قوانین نمایشی را بنیان می نهد. قوانینی که سال ها بعد نیز توسط نویسندگان مختلف مورد استفاده قرار می گیرد. او در نمایشنامه نویسی تعریفی جدید از تراژدی ارائه می دهد. شش عامل از نظر او شکل دهنده یک نمایشنامه تراژدی است. این قوانین عبارتند از:
۱ـ هسته داستانی یا plotکه ترتیب منظم حوادث و اعمال است.
۲ـ قهرمانان و اشخاص Character که بازیکنان نمایشنامه باشند.
۳ـ اندیشه ها که حرف های قهرمانان یا نتایج اعمال آنان است.
۴ـ بیان یا گفتار که نحوه کاربرد و تأثیر کلمات در تراژدی است. طرز بیان باید سنگین و موزون باشد.
۵ـ آواز کر، آوازهایی است که دسته های همسرایان در تراژدی می خوانند
۶ـ وضع صحنه یا منظر نمایش که مربوط به صحنه آرایی و صحنه سازی است.
تفکر اسطوره سازی و میل به جستار عناصری مانند عدالت و گرایش به مذهب از دیدگاه های مختلف در نمایشنامه های این دوره مورد بررسی و کنکاش قرار می گیرند. در این زمان توجه به ملیت، مذهب و خصایل پاک انسانی دستمایه نویسندگانی چون آشیل، سوفکل، آریستوفان و اورپید می شود. توجه به این کلیات سبب شده که نمایشنامه های این نویسندگان تا امروز اجراها و تأویل های متفاوتی را در برداشته باشد.
آریستوفان در سال ۴۴۸ قبل از میلاد به دنیا آمد. اطلاعات دقیقی از زندگی او در دست نیست تنها می دانیم وی پسر شخصی به نام فیلیپوس بوده و در آئیگینا می زیسته است. آریستوفان یک آتنی تمام عیار بوده و تا مدت ها از نام مستعار برای خود استفاده می کرد. از او در مجموع دوازده نمایشنامه کمدی برجای مانده که تعدادی از آنها عبارتند از: آشارینها، نجیب زاده ها، پرندگان، زنبورها، پلوتوس و...
اگر چه نخستین نمایش این نویسنده در مجمع سران یونان به نمایش درآمد اما بعدها دو نمایش سورخوران و بابلی ها سبب ساز معروفیت این نویسنده یونانی شد. مدارک دقیق از قالب های نمایشی وی در دست نیست. تنها می توان گفت اجراهای سنتی به نام کوموس یارقص ها و آوازهای دسته جمعی در آن زمان رایج بوده که اجرا کنندگان شان اغلب لباس های مضحک به تن می کردند و صورتک برچهره می زدند و به یاری پاره ای تدابیر خود را به هیأت جانوران در می آورند. این نمایش ها تنها برای وقت گذرانی نبوده و اغلب نتایجی اخلاقی را دنبال می کرده است.

ادامه نوشته

وریسم (verism)

وریسم     (verism)

یا واقع‌گرایی محض، نام مکتب ادبی اروپایی و تقلید و تلفیقی از مکتب رئالیسم و ناتورالیسم فرانسه است.این مکتب نخست در ایتالیا توسط نویسنده‌ای اهل سیسیل به نام حیووانی ورگاه به وجود آمد و در همان جا نیز از بین رفت. او با لحن سوزان و تند و خشن و بی پرده‌ای شیوه بیان نویسندگان قدیم ایتالیا را با فلسفه اخلاقی توماس هاردی انگلیسی درهم آمیخت و مجموعه داستان قصه‌های روستایی و دو رمان بزرگ دیگر را خلق کرد.این مکتب امروز به عنوان نمونه بی مانند هنر داستان سرایی ایتالیا تلقی می‌‌شود.ورگاه در جوانی داستان های عوام پسندی نوشته بوده در سنین بالاترآثار باارزشی نوشت. کثرت شخصیت‌های انسانی در داستان های ورگا موجب شد که او شکل تازه‌ای به رئالیسم فرانسوی بدهد.این مکتب در آغاز ۳٠ سال گمنام ماند. اما امروز بیش تر نویسندگان ایتالیایی از آن به عنوان نمونه بی‌مانندی از هنر داستان سرایی یاد می‌کنند. پیروان این مکتب امروزه زیادند. از آن جمله:گراتسیادلدا، ماتیلدسرانو، ماریو پراتزی و لوییجی کاپوآنا.

 

About Love by Anton Chekhov

 

 

AT lunch next day there were very nice pies, crayfish, andmutton cutlets; and while we were eating, Nikanor, the cook, came up to ask what the visitors would like for dinner. He was a man of medium height, with a puffy face and little eyes; he was close-shaven, and it looked as though his moustaches had not been shaved, but had been pulled out by the roots. Alehin told us that the beautiful Pelagea was in love with this cook. As he drank and was of a violent character, she did not want to marry him, but was willing to live with him without. He was very devout, and his religious convictions would not allow him to "live in sin"; he insisted on her marrying him, and would consent to nothing else, and when he was drunk he used to abuse her and even beat her. Whenever he got drunk she used to hide upstairs and sob, and on such occasions Alehin and the servants stayed in the house to be ready to defend her in case of necessity.

We began talking about love.

ادامه نوشته

دانلود کتاب A Journey in Self-Discovery - John Harricharan

نام کتاب:A Journey in Self-Discovery

نام نويسنده: John Harricharan

تعداد صفحه: ۱۹۳

زبان: انگلیسی

نوع فایل: PDF

جهت دانلود كتاب روي لينك زير كليك كنيد:

http://www.uplooder.net/cgi-bin/dl.cgi?key=699c17225ce92d24786d8d8383ec71e9

 

جهان بینی و خصوصیات سبک باروک

جهان بینی و خصوصیات سبک باروک
۱ـ بی ثباتی دنیا: یکی از اساسی ترین تفکرات باروک این است که شناخت و دانش بشر از جهان پیرامون خود کامل و صد در صد نیست، چون دنیا بی وقفه در حال تحول، دگرگونی و بازسازی است و هیچ چیز ثابت و قطعی نیست. به عنوان مثال، این تغییر و تحول در طبیعت کاملاً محسوس است. توالی فصلها، نشانه هایی ملموس از این تغییر شکل بی وقفه دنیا است.
۲ـ انسان آزاد: انسان محکوم به سرنوشت نیست، بلکه حاکم بر تقدیر خود است، چون این دنیا ثابت و بدون تغییر و تحول و قوانین حاکم بر آن نیز قطعی و غیر قابل نقض نیست، بودن انسان در چنین شرایطی، آزادی عمل، قدرت انتخاب و توانایی تصمیم گیری با تمام آگاهی را برای او به دنبال دارد.
۳ـ نپذیرفتن چیزی بطور قطعی و مسلم: باروک به واقعیتهای قطعی و صد درصد ایمان ندارد، بلکه عقیده دارد که همه چیز در ظاهر نمودار می شود. باروک به آنچه که در «ظاهر وجود دارد» اهمیت می دهد نه به آنچه که «واقعاً هست
۴ـ واقعیت و توهم: پیروان سبک باروک معتقد هستند که بین حقیقت و خیال، ظاهر و باطن مرز مشخصی وجود ندارد و کاملاً از هم قابل تفکیک نیستند. شاید آنچه را که خیالی می دانیم، عین واقعیت باشد و شاید هم برعکس، تمام واقعیتهای ذهنی ما همه خیالی بیش نباشد.
۵ دنیا صحنه نمایش است: زندگی تئاتری توأم با خواب و بیداری، عشق و عقل، جنون و شیفتگی، خیال و حقیقت است. انسان باید دراین صحنه زندگی بانقابی بر چهره نقش بازی کند یعنی باید بازیگر صحنه زندگی خودباشد. و بازیگر این صحنه، انسان، باید با گذاشتن نقاب، واقعیت را پنهان کند که این کتمان و بازیگری نوعی خودسازی است زیرا با تظاهر به خوب و شریف بودن، واقعاً می توان خوب و شریف شد.
۶ باید مدرن بود: درعصر باروک دیگر از قدما تقلید و پیروی نمی شود، بلکه بیشتر به دنبال چیزهای نو و جدید و خلاف روال معمول هستند.
۷ مخاطبان متمدن: مخاطبان باروک مردمان با فرهنگ و متمدن هستند ولی الزاماً دانشمند و فاضل نیستند.
۸ افراط: هنرمندان سبک باروک در خلق آثار خود گاهی زیاده روی می کنند و ازنظر آنان هر افراطی به نام «آزادی خلاق» مجازاست.
قالبهای ادبی و هنری: سبک باروک در همه هنرها منجمله: نقاشی، معماری، سینما، موسیقی، تئاتر، شعر و هنرهای تجسمی راه پیداکرد.
معمولاً درقالبهای ادبی باروک به صنایع ادبی بویژه تضاد، مجاز و استعاره توجه خاصی می شود.
۱ تئاترهای تراژدی ـ کمیک و نمایشنامه های روستایی (Pastoral) که از یک عشق ساده در دل طبیعت ناشی می شود دراین دوران بسیار موردتوجه است.
۲ شعر باروک نیز بیشتر اشعار شخصی با تصویرسازی های بسیاردرخشان و گاهی هم با سخنان نامفهوم ارائه می شود.
۳ رمانهای این دوره نیز پر از حوادث و اتفاقهایی است که در مکانها و زمانهای مختلف برای قهرمان باروک روی می دهد. قهرمان باروک خود را در عشق خود حبس نمی کند و پایبند به آن نیست. به همین دلیل اغلب عشقهای باروک بی ثبات و ناپایدار هستند.
۴ معماری نیز از قالبهای بسیارموردتوجه این سبک است. سمبل معماری باروک خطوط منحنی، کج و ناموزون است. تزئینات و نمای ظاهری در معماری سبک باروک بسیاراهمیت دارد.

تأثیر ادبیات روسیه بر ادبیات ایران

تأثیر ادبیات روسیه بر ادبیات ایران را مى‌توان به‌‏طور کلى فرایندى خارج از عرصه ادبیات دانست. به‏‌عبارت دقیق‌تر، آن‌چه موجب تأثیر معنا و اسلوب کار نویسندگان روسیه بعد از 1917 بر داستانسرایى ایرانى شد، امرى مربوط به حوزه ادبیات نیست بلکه عاملى کاملاً ایدئولوژیک - سیاسى بوده است. براى انکشاف این موضوع مجبورم به قرن نوزدهم برگردم. آثارى که ایرانى‌ها در نیمه دوم قرن نوزدهم از ادبیات جهان مى‌خواندند، بیشتر از نویسندگان فرانسوى و انگلیسى بود؛ مثلاً از از الکساندر دوما، ژول ورن، آرتور کنان دوویل، موریس لبلان، رابرت لویى استیونسن و نیز کتاب‌هاى مشهورى مثل «ژیل بلاس» اثر آلن رنه لوساژ، «سفرهاى گالیور» نوشته جاناتان سویفت، «رابینسون کروزئه» اثر دانیل دفو. در دو دهه آخر قرن نوزدهم آثار مولیر، هوگو، دیکنز، شکسپیر و بالزاک ترجمه و خوانده شد. در جمع نویسندگان مورد علاقه مترجمان به اسم‌هاى چخوف و تولستوى هم بر مى‌خوریم. نویسندگان ایران در این سال‌ها بیشتر تحت تأثیر رمان‌هاى تاریخى و حادثه‏اى بودند و گونه‌اى گرایش به پاورقى‌نویسى در آنها مشهود بود؛ پاورقى نه‏فقط به‌مثابه رویکردى کم‌مایه و میان‌مایه بلکه به‏عنوان شیوه‌اى براى جلب مردم به چیزى تحت عنوان رمان و داستان. در چنین شرایطى در دوره اول رمان‌هاى «شمس و طغرا»، «عشق و سلطنت» و «داستان باستان» و در دوره دوم «تهران مخوف»، «تفریحات شب»، «زیبا»، «پریچهر»، «اسرار شب» و «فرنگیس» شکل گرفتند. اما با گرایش نویسندگان به روشنگرى و روشنفکرى و پدیدارى این واقعیت که «نویسنده به‏مثابه یک روشنفکر نباید از اعتقاد، و جهت‌گیرى سیاسى برکنار بماند» نویسندگان ایران نیز مانند خیل عظیم نویسندگان، هنرمندان و اندیشمندان جهان، سمت‌گیرى ایدئولوژیک - سیاسى پیدا کردند و به‌طور مشخص اندیشه‌هاى چپ را پذیرفتند. این پذیرش مثل سایر نقاط جهان به قول آرتور کوستلر امرى احساسى بود تا مبتنى بر خرد و گزینش آگاهانه. این چپ‌گرایى یا دقیق‌تر بگویم گرایش به اندیشه‌ها و آراء لنین یا به اختصار لنینیسم که به دلایل تاریخى پرشمارى جاى گرایش به سوسیالیسم مارکس و انگلس را گرفت، و نیز پراتیک سیاسى استالین، که مى‌توان به هر چیزى متهمش کرد جز عدول از راه لنین، به‌خودى خود ذهنیتى پدید آورد که موجب شد نویسندگان ایرانى همان شیوه‌ها و الگوهایى را در دستور کار خود قرار دهند که «اتحادیه دولتى نویسندگان» شوروى براى نویسندگان آن‏کشور و کل جهان تعیین کرده بود. این اتفاق منحصر به ایران نبود. در سطح جهان بسیارى از شاعران، نویسندگان و هنرمندان با چنین تمایلاتى به خلق آثارشان پرداختند که نمونه‌اش استفن اسپندر، ریچارد رایت، اینیاتسیو سیلونه، جان اشتاین‌بک، هوارد فاست، آندره ژید، رومن رولان، آرتور کوستلر، برتولد برشت، آنا زگرس و صدها نفر دیگر است؛ هر چند که بیشتر اینها، به‏جز برشت، زگرس و رولان بعدها به دشمنان دوآتشه لنینیسم و حکومت شوروى تبدیل شدند.(برشت از اعدام های میلیونی استالین دفاع کرد و به مخالفین خودش گفت «هر چه این اعدامی‌ها بیگناه‌تر باشند، بیشتر مستحق مجازاتند.» او منفور روشنفکرهای جهان شد تا حدی که اعضای مکتب فرانکفورت به همین دلیل به او عنوان «خودنمای خرده بوژوا و مدافع استالینیسم» دادند.)

ادامه نوشته

دادا، دادائیسم یا مکتب دادا چیست؟

دادائیسم مکتبی است پوچ گرا در ادبیات و هنر که توسط یک رومانیایی الاصل به نام تریستان ترازا و هم فکری هانس آرپ اهل آلزاس، و دو نفر آلمانی در اوایل سده ی بیستم و در شهر زوریخ (سویس) پدید آمد.
این مکتب بیانگر بینش فلسفی استهزاء آمیزی است که به موجب اوضاع اجتماعی و پیامدهای وخیم جنگ جهانی اول، در اروپا پدید آمد.
مبنای جهان بینی دادائیست ها بر آزادی و رهایی تمام عیار، مخالفت با هر قرار و قانون و اخلاق و سنت، و بر نفی تمامی ظواهر عقلایی استوار است.

دادائیسم را می‌توان زاییدهٔ نومیدی، اضطراب و هرج و مرج ناشی از آدمکشی‌ها و خرابی‌های جنگ جهانی اول دانست. دادائیسم زبان حال کسانی است که به پایداری و دوام هیچ امری امید ندارند، در واقع دادائیسم با همه چیز مخالف است حتی با دادائیسم. غرض پیروان این مکتب طغیانی بر ضد هنر، اخلاق و اجتماع بود. آنان می‌خواستند بشریت و در آغاز ادبیات را از زیر یوغ عقل و منطق و زبان آزاد کنند و بی‌شک چون بنای این مکتب بر نفی بود ناچار می‌بایست شیوهٔ کار خود را هم بر نفی استوار و عبارت‌هایی غیرقابل فهم انشا کنند. شاعران این مکتب کلماتی را از روزنامه جدا می‌کردند و با کنار هم گذاشتن آن‌ها شعر می‌سرودند که جملاتی کاملاً بی‌معنی پدید می‌آمد. یکی از بنیانگذاران دادائیسم می‌گوید در ساعت فلان بعد از ظهر فلان روز، در اتاق پشت میز بودیم و یکی داشت دست در دهانش می‌کرد. فرهنگ لغت را باز کردم و لغت دادا - به معنی اسب چوبی بچه‌ها - آمد.

این جنبش در آلمان و با دیدگاهی پوچ گرا و گرایشی ضد هنری و اعتراضی، درصدد تمسخر و ریشخند تمدن و هنر معاصر و ارزش‌ های مرسوم زمانه پدید آمد. شعار هنری این سبک "بی شکلی مطلق و نابودی آفرینندگی" است. این جنبش حاصل فشارهای ناشی از جنگ جهانی اول است. عنصر تصادف در این جنبش ، نقش بسزایی دارد و تکنیک "فوتومونتاژ" نیز توسط هنرمندان این جنبش ابداع شده است.
دادائیسم افزون بر نقاشی و هنرهای دیداری، در شعر، نویسندگی، تئاتر، موسیقی و گرافیک نیز نمود پیدا کرد. آنان نقاشی‌هایی  کشیدند با تنها چند خط. موسیقی‌های تنها با چند نت و تئاترهایی عجیب و غریب و  بی‌معنی.
دادا بعدها کم کم تلطیف یافت و به سورئالیسم تبدیل شد

هنرمندان برجسته ی این مکتب عبارتند از : ماکس ارنست ، رائول هوسمن ، هانس ژان آرپ، مارسال دوشان

پوپولیسم یا مردمی‌گری چیست؟

پوپولیسم در سال ۱۹۲۹ توسط لئون لومونیه ( Leon Lemonnier) و آندره تریو  (Andre Therive) بنیاد گذاری شد،  هدف این مکتب بیان احساسات و رفتار مردم عامی بود.

پوپولیسم مکتبی ادبی و هنری است که در سال ١٩٢٩ م. به وجود آمد و هدف آن بیان احساس و رفتار مردم عامی بود و به ترسیم فرهنگ عامیانه می پرداخت که در نقطه ی مقابل ادبیات بورژوایی قرار داشت.
این مکتب می خواست که در برابر روان شناسی بورژوایی و نیز در برابر روشنفکرمآبی گروهی بیکاره، هنری به وجود آورد که توجه نویسنده فقط مصروف مردمان طبقات پایین جامعه باشد، بی آن که تا حد
ابتذال مکتب ناتورالیسم سقوط کند. طرفداران این مکتب وارونه ی اگزیستانسیالیست ها، مخالف هرگونه التزام و پایبندی اخلاقی، اجتماعی و سیاسی بودند

رئالیسم یا واقع‌گرایی چیست؟

رئالیسم از ریشه لاتینی Realis آمده است، از ماده Rerrum یعنی شیئی که آن را می‌توان واقعی و صاحب شیئیت (چیزمندی) ترجمه کرد. یعنی هرچه که به شیئی و پدیده‌های واقعی مستقل از ذهن ما تکیه کند و آن را ملاک قرار دهد.

به عنوان مکتب ادبی، نخست در اواخر قرن هجده و اوایل سده ۱۹ (میلادی) فرانسه به میان آمد و پایه گذاران واقعی آن نویسندگان مشهوری نبودند که ما امروز می‌شناسیم بلکه آنان نویسندگان متوسطی بودند که اکنون شهرت چندانی ندارند.
شانفلوری، مورژه و دورانتی، از آن جمله هستند و همین نویسندگان بودند که در رشد و پیشرفت نهضت ادبی عصر خودشان (قرن نوزده) تأثیر زیادی داشتند.

رئالیسم بزرگ‌ترین نویسنده رئالیست در این دوره گوستاو فلوبر است و شاهکارش رمان معروف مادام بوواری است. به نظر فلوبر، رمان نویس بیش از هر چیز دیگر هنرمندی است که هدف او آفریدن اثری کامل است. اما این کمال به دست نخواهد آمد مگر اینکه نویسنده عکس العمل‌های درونی و هیجان‌های شخصی را از اثر خود جدا کند. از این رو رمان نویس باید اثر غیرشخصی به وجود بیاورد، آنان که هیجان‌های خود را در آثارشان وارد می‌کنند، شایسته نام هنرمند واقعی نیستند، فلوبر به شدت از این گونه نویسندگان متنفر بود.

واقع‌باوری عبارتست از مشاهده دقیق واقعیت‌های زندگی، تشخیص درست علل و عوامل آنها و بیان و تشریح و تجسم آنها است. واقع‌باوری برخلاف رمانتیسم مکتبی برونی یعنی اُبژکتیو است و نویسنده رئالیست هنگام آفریدن اثر بیشتر تماشاگر است و افکار و احساس‌های خود را در جریان داستان آشکار نمی‌سازد، البته باید توجه داشت که در رمان رئالیستی نویسنده برای گریز از ابتذال و شرح و بسط بی مورد محیط و اجتماع را هرطور که شایسته می‌داند تشریح می‌کند یعنی در رمان رئالیستی توصیف برای توصیف یا تشریح برای تشریح مورد بحث نیست.

رئالیسم ابتدایی:
این نوع از رئالیسم بیشتر با کارهای بالزاک آغاز می‌شود . رئالیسم ابتدایی خود را متعهّد به بازآفرینی دقیق و کامل و صادقانهٔ محیط اجتماعی و جهان معاصر می بیند اما این بازآفرینی بسیار ساده است و الگویی ارائه نمی‌شود علاوه بر این، رئالیسم ابتدایی نسبت به آینده بدبین است و امیدی به آن ندارد.
از آثاری که در این مکتب نوشته شده‌اند می‌توان به جنگ و صلح اثر تولستوی، جنایت و مکافات و برادران کارامازوف اثر داستایوسکی اشاره کرد. داستان کوتاه شنل، نوشتهٔ گوگول نیز نمونهٔ خوبی برای رئالیسم ابتدایی است.

رئالیسم جادویی :  اصطلاح واقع گرایی جادویی در مورد آثار داستانی نویسندگانی مانند خورخه لویس بورخس نویسنده ی آرژانتینی، میگل آستورباس نویسنده ی گواتمالایی ، گابریل گارسیا مارکز نویسنده ی کلمبیایی، گونتر گراس نویسنده ی آلمانی، جان فولز نویسنده ی انگلیسی و ایتالو کالوینو نویسنده ی ایتالیایی به کار برده می شود.
در آثار این نویسندگان درون مایه ها و موضوع ها اغلب خصوصیتی نامانوس و خیالی و رویایی و خواب گونه دارند. عناصر رویاگونه و سحرآمیز  با واقعیت با هم جا عوض می کنند و الگوهای واقع گرایی با خیال و وهم در هم می آمیزند. در این آمیزش ترکیبی پدید می آید که به هیچ کدام از عناصر سازنده اش شبیه نیست و ویژگی مستقل و جداگانه ای دارد. رویا و واقعیت در این  داستان ها چون آن در هم جوش می خورند که خیالی ترین وقایع جلوه ای طبیعی و واقعی پیدا می کند و خواننده ماجراهای داستان را می پذیرد. داستان در شکل خیال و وهم عنوان می شود، اما ویژگی های آن ها را ندارد و همین مساله رمان های واقع گرای جادویی را از رمان های وهمی و خیالی جدا می کند و به آن ها کیفیت نو و بدیعی می دهد که نوع تازه ای از داستان کوتاه و رمان را پدید می آورد.
در این داستان ها ترتیب توالی زمانی به هم می ریزد و روایت زمانی رویداد ها استادانه جا به جا می شود
و داستان ها با بهره گیری از قصه، علوم پنهانی و با ته رنگی از توصیفات اکسپرسیونیستی و سوررئالیستی روایت می شوند.

ماتریالیسم یا مادی گرایی چیست؟

ماتریالیسم یا مادی گرایی به معنای ماده‌گرایی فلسفی است. این مکتب در مقابل ایده آلیسم مطرح شد. شاخه‌های مهم ان ماتریالیسم مکانیکی و ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی است. ماتریالیسم مکانیک را فویرباخ بنیادگذاری کرد و ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی را مارکس.

اشیای بی‌نهایت زیاد و متنوعی انسان را احاطه کرده‌است که برخی از آن‌ها از کوچک‌ترین ذرات اتم گرفته تا عظیم‌ترین ستارگان کیهانی بی‌جان هستند و برخی دیگر از ساده‌ترین موجودات تک‌سلولی گرفته تا بغرنج‌ترین و رشدیافته‌ترین جانوران که انسان باشد جان دارند. این اشیاء بی‌نهایت متفاوت دارای خواص گوناگون هستند. بشر در طول تاریخ و در نتیجه‌ی آزمایش‌های پیاپی خود با پیشرفت دانش وگسترش فعالیت‌های پراتیک خویش کم‌کم دریافت که هر قدر هم اشیاء و خواص شان گوناگون باشد با این همه آن‌ها دارای مبانی مشترکی هستند. در دوره‌های باستان گروهی از فلاسفه‌ی یونان باستان این مبنای مشترک یا اساس جهان و پایه واقعیت را این یا آن شیء مثلاً آب یا آتش می‌دانستند. نزد متفکران باستانی چین و هند نظیر همین عوامل دو، چهار یا پنجگانه بوده‌است و در ایران کهن نیز عقیده مربوط به وجود چهار آخشیج (یا عنصر ماه): آب، هوا، آتش، خاک و یا طبایع چهارگانه: گرمی، خشکی، سردی و تری با رخنه از منابع هندی و یونانی رایج بوده‌است.
زروانیان، "زروان بیکران" یا گیتی ماده را عنصر نخستین می‌‌دانستند که تمام موجودات از آن پا به عرصه وجود نهاده است. دمکریت فیلسوف بزرگ یونان باستان می‌‌گفت اصل جهان از یک عنصر تجزیه ناپذیر است که از ترکیب آن، اشیاء مختلف پدید می‌‌آید و آن را "اتم" (ا به معنای نفی، تم از واژه بریدن و قطع کردن) یا "بخش ناپذیر" (در اصطلاح فلسفی ما ـ جزء لایتجزی) نامید.
با تکامل اندیشه بشری این کشف بزرگ به عمل آمد که آن پایه مشترک و اساسی عمومی را نباید با اشکال مختلف اشتباه کرد، بلکه این نتیجه فلسفی حاصل شد که در درجه اول همه اشیاء جهان در این اصل شریکند که به خودی خود و مستقل از انسان، مستقل از تفکر و اندیشه و احساسات وتمایلات انسان، یعنی به طور عینی، وجود دارند. مثلن علوم طبیعی ثابت کرده است که میلیون‌ها سال قبل از پیدایش هر گونه موجود زنده‌ای زمین و اجرام کیهانی وجود داشته‌اند و این خود نشان می‌‌دهد که طبیعت عینی است، مستقل از انسان و شعور اوست. به عبارت دیگر این عقل نیست که ماده را خلق کرده، بلکه در کره زمین تکامل چندین میلیارد ساله ماده است که منجر به پیدایش شعور و خرد انسانی شده است.
پراتیک بشری آزمایش و تجربه روزانه، فعالیت تولیدی و علوم طبیعی با تمام دستاوردهای خود به ما نشان می‌‌دهد که جهان به طور عینی وجود دارد. عینیت جهان یعنی وجود آن در خارج و مستقل از شعور و اراده و خرد به معنای آن است که جهان مادی است. این کلمه معنای فلسفی دیگری ندارد .
از نگاه تاریخی دانش ما متأثر از وضعیت اقتصادی و اجتماعی ما است. در این زمینه تولید اجتماعی نقش بزرگی را بازی می کند. تولید اجتماعی تعیین کننده ترین عامل در شناخت بشر است. به این معنی که شناخت ما بر اساس رشد تولید اجتماعی ما رشد می کند. به این اساس رشد تولید اجتماعی را می توان به دو مرحله تقسیم کرد. یکی تولید اجتماعی طبیعی و دوم تولید اجتماعی دستی یا صنعتی. در تولید اجتماعی طبیعی قوای طبیعی نقش مهمی را بازی می کنند. تولید اجتماعی طبیعی در سه دوره تولید تاریخی بازتاب یافته است. در سه دوره تاریخی کمون اولیه، برده داری و فئودالی، شیوه ی تولید شیوه طبیعی بوده است. در تمام این دوره های تاریخی قوای طبیعی در رشد تولید و اساس تولید نقش مهمی را بازی نموده است. از این رو بشر در این سه دوره ی تاریخی به قوای طبیعی متکی بوده است. این اتکا به قوای طبیعی در نحوه ی تفکر آنان نقش مهمی را بازی می نموده است. آنان به هر نحو خود را مدیون قوای طبیعی می دانسته اند. هر گونه تفکر آزاد و انسانی نا ممکن بوده است.
در دوره ی تاریخی بورژوازی تولید صنعتی بوده است. در این دوره ی تاریخی دیگر بشر به قوای طبیعی متکی نیستند. از این رو می توانند مستقل از قوای طبیعی عمل و فکر کنند. این دوره را می توان دوران آزادی انسان از قوای طبیعی و دوره تفکر آزاد انسانی نامید. بشر با شکل گیری این دوره ی تاریخی بوده است که توانسته است آزادانه فکر کند. به همین دلیل آغاز این دوره با آغاز رنسانس انسانی مزین گردیده است. صرفن با آغاز این دوره بود که انسان توانست جدایی شعور و طبیعت را وجدان نماید. همچنین انسان در طبیعت به مقام به سزای خودش دست یافت. ماتریالیسم دیالکتیک تنها می توانست تحت چون این شرایطی پا بگیرد. شرایطی که انسان از قوای طبیعی آزاد عمل می کند. قوای طبیعی را در خدمت خودش در می آورد و صنعت اساس تولید قرار می گیرد.
این که اشیا را خارج از شعور خود می دانیم نتیجه ی بهبود شرایط تولید اجتماعی ما است. جغرافیای تولید
صنعتی و جغرافیای تفکر آزاد مادی با هم همخوانی دارند. هر اندازه به جوامع صنعتی نزدیک می شویم یقین و ایقان مردم به ضعف ایده های مذهبی بیش تر می گردد.

آشنايي مختصر با علي علي زاده «اميد سلماسي»

 

 علی علی زاده « اميد سلماسي » شاعر ميانسال آذربايجان متولد 1353 تبريز و سلماسي الاصل بوده كه بيش از 24 سال است كه در عرصه ي شعر و ادب و رسانه حضور مستمر دارد و اشعار فارسي و تركي او بر زبان مردم است بدون اينكه بدانند شاعر اين اشعار كيست . او دانش آموخته رشته حقوق بوده و در حيطه ي شعر و ادب از شاگردان استاد يحيي شيدا ، استاد نظمي ، زنده ياد استاد شهريار و جناب آقاي احمد خسروشاهي است .

لازم بذكر است که امید سلماسي در حال حاضر وظيفه ي خطير سردبيري نشريات قله هاي افتخار ، آبشار ، فرياد قلم و...را بر عهده گرفته اند . آنچه در ادامه مي خوانيد نمونه هایی از چكامه هاي مذهبي اين شاعر و روزنامه نگار است...

 

حبیبانه بمیرم

چه شود در ره عشق تو چو ديوانه بميرم

يا كه بر شعله ي شمع تو چو پروانه بميرم

آرزويم همه اين است كه عاشق شومت

يا به عاشق صفتي بر در اين خانه بميرم

مِهر تو مُهر محبت زده بر سينه ي خورشيد

پايِ - بي دست مهت - كاش كه مستانه بميرم

آفتاب رُخِ تو چهره ي خورشيد برآشفت

يادِ آن سر ، به سرِ نيزه ي شاهانه ، بميرم

كس نديده است كه خورشيد بخواند قرآن

با لب تشنه بخوان - نور - كه جانانه ، بميرم

كربلا روز بزرگي به خودش ديد آن روز

كاش چون برده ي آزاد تو مردانه بميرم

مرگ حق است ، خدا را تو حُسين اي جانم

بِطلب تا كه به كوي تو حبيبانه بميرم

سوخت « اميد » به شيدايي كوثر همه عمر

تا از آن دست بگيرم دو سه پيمانه بميرم

 

 منبع: وب سایت عباس حسین پور

criticism on Hills like a white elephant

 

Place:                          Ebro in Spain

Time:                          Civil War Time

Tone:                          Irony

Conflict:                     Mental

Character:                 Girl and an American

Both are round, static

The girl:                     Protagonist

American:                  Antagonist

The circumstance in which the decision is settled has symbolic force. The couple loses the chance to change direction. The man’s refusal to accept the burden of parenthood, his wish to make the woman undergo an abortion so that they can be “just like we were before,” represents a no acceptance of change, a denial of growth and life, a movement toward sterility and emptiness, and this is what the future lives of the couple will hold . The child begun in the woman’s womb is a “white elephant” for a man eternally unwilling to accept responsibility.

With this story and others like it Ernest Hemingway revolutionized the style of modern prose fiction. The third study question is thus perhaps the most important for thorough class discussion.

دانلود فرهنگ لغت اصطلاحات عاميانه آمريكايي

نام كتاب: فرهنگ لغت اصطلاحات عاميانه آمريكايي

نام نويسنده: Richard A. Spears

تعداد صفحه: 577

نوع فايل:PDF

زبان: انگليسي

حجم فایل: 4.18 MB

درباره كتاب :

This is the perfect slang dictionary for young adults. Many of the 800 new expressions come from the Internet and submissions from college students. It is a dictionary in the strictest sense of the word. The 10,000 words are simply defined, with at least one usage example and the part of speech of the word. Some entries include pronunciation, but there is no indication of derivation or date of first use. The author has included terms that he believes are currently in frequent use.

براي دانلود روي لينك زير كليك كنيد:

 http://www.uplooder.net/cgi-bin/dl.cgi?key=bb36cad9007447f3819622d846f549aa

دانلود کتاب نیروی حال/The power of now

 

 

نام كتاب : The Power of NOW

نويسنده: Tolle, Eckhart

زبان : انگليسي

تعداد صفحه: 145

نوع فايل: PDF

 

درباره كتاب:

كتابي است درباره نيروها و افكاراتي كه شما در زمان هاي خاص دريافت مي كنيد. اين كتاب خوي هاي مثبت و مثبت انديشي را به شما معرفي و نحوه كسب آنها را به شما مي گويند. با خواندن اين كتاب افكارهاي پليد و شيطاني را از فكرتان بيرون خواهيد كرد و يا به نوعي افكارتان را شسته دهيد.

جهت دانلود کتاب روی لینک زیر کلیک کنید: 

http://www.uplooder.net/cgi-bin/dl.cgi?key=4cd6d6a8146af43274eb30defb5ec440

نقد «پیرمرد و دریا» نوشته‌ی ارنست همینگوی- نقد ادبی

«پیرمرد و دریا» داستان ساده‌ای دارد: پس از گذشت هشتاد و چهار روز جان کندن بی‌حاصل، ماهیگیر پیر موفق می‌شود بعد از دو روز و نیم تلاش بی‌وقفه ماهی بزرگی صید کند. ماهی را به کرجی اش می‌بندد، اما روز بعد در نبردی که چیزی کم از یک جنگ درست و حسابی ندارد، آن را از دست می‌دهد و ماهی خود طعمه‌ی آرواره های گرسنه و حریص کوسه ماهی‌های دریای کاراییب می‌شود. مردی با حریف کینه توزی درگیر شده و در پایان چه برنده باشد و چه بازنده، احساس منزلت و بزرگی بیشتری می‌کند و به آدم بهتری تبدیل می‌شود. این یکی از موتیف‌های کلاسیک داستان‌های همینگوی است. اما این موتیف در هیچ یک از رمان‌ها و داستان‌های او که قبل از این نوشته شده به کاملی این داستان که در سال ۱۹۵۱ در کوبا نوشته شده نیست، داستانی که طرحی ساده و ساختاری بی‌عیب و نقص دارد و مفهوم و مضمونش قدرت آن را دارد که با بهترین رمان‌های او رقابت کند. همینگوی برای نوشتن این داستان جایزه‌ی پولیتزر سال ۱۹۵۳ و نوبل سال ۱۹۵۴ را از آن خود کرده است. «پیرمرد و دریا» ظاهر ساده و فریبنده‌ای دارد، مثل تمثیل‌هایی از انجیل یا افسانه‌های آرتور که در ورای سادگی‌اشان می‌توان مفاهیم پیچیده و عمیق اخلاقی یا واقعیت‌های تاریخی و ظرافت‌های روانشناختی پیدا کرد. این رمان با توجه به دید همینگوی نه تنها داستانی زیبا و جذاب دارد، شرح حالی از وضعیت انسان و تا حدی راه نجاتی برای نویسنده داستان است. کتاب بعد یکی از بزرگترین شکست‌های ادبی همینگوی نوشته شده، یعنی پس از کتاب «سرتاسر رودخانه و در میان درختان» که رمانی‌است سرشار از کلیشه‌ها و بازی‌های زبانی و به نظر می‌رسد انگار یک نویسنده متوسط آن را از روی رمان «خورشید همچنان می‌دمد» کپی کرده باشد، نه تنها منتقدان آمریکایی بلکه منتقدان سایر کشورهای جهان هم این کتاب را به شدت نقد کرده اند و حتی تعدادی از آن‌ها مثل «ادموند ویلسون» آن را نقطه چاره ناپذیر سقوط ادبی همینگوی می‌دانستند. البته اخطار جدی بود چون همینگوی وارد مرحله‌ای از زندگی‌اش شده بود که نتیجه و خلاقیت‌اش کمرنگ تر شده و بیماری و الکل او را فلج کرده بود و انرژی کمتری برای زندگی داشت. «پیرمرد و دریا» واپسین بانگ نویسنده‌ای بزرگ در سراشیبی ادبی بود و همینگوی به واسطه نوشتن این رمان خوب به جای آن که با مرور زمان به نویسنده بزرگی تبدیل شود، همانطور که فاکنر این را پیش بینی کرده بود، یک‌مرتبه نویسنده‌ی بزرگی شد و «پیرمرد و دریا» بر خلاف کوتاهی و اختصارش به بهترین کتاب او تبدیل شد. بسیاری از آثار همینگوی که در زمان انتشارشان گمان می‌رفت کتابی جاویدان باشند، با مرور زمان تازگی و گیرایی‌اشان را از دست داده‌اند و به آثاری تبدیل شده‌اند که تاریخ مصرف دارند؛ یا داستان با فلسفه اصلی خود نمی‌خواند یا حتی داستان گاهی ماهیت مصنوعی پیدا کرده است، مثل «زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند» و حتی رمان فوق العاده «خورشید همچنان می‌دمد». ولی داستان «پیرمرد و دریا» مانند چندی از داستان های دیگر همینگوی از بند زمان رهایی یافته و زخمی هم بر نداشته و هنوز که هنوز است جذابیتی تازه دارد و نمادگرایی نیرومند آن بعنوان اسطوره‌ای مدرن به حساب می‌آید. نمی‌توان اودیسه‌ی سانتیگو، پیرمرد تنهای داستان و نبردش را با ماهی غول‌پیکر و کوسه ماهی‌های بیرحم خلیج ساحل کوبا خواند و یاد تصویر نبردی نیفتاد که خود همینگوی با دشمنانی دارد که درون خود او می‌زیند و با آن‌ها دست و پنجه نرم می‌کند. دشمنانی که ابتدا به ذهن و بعد به بدنش حمله می‌کنند، همان‌هایی که در سال ۱۹۶۱ همینگوی ناتوانی که حافظه و روحش را از دست داده را مجبور می‌کنند، با اسلحه‌ای که بسیار دوست دارد و با آن جان حیوانات بسیاری را گرفته، این بار به سراغ خودش برود و خودکشی کند.

ادامه نوشته

Nemesis and the Candy Man - by O. Henry

We sail at eight in the morning on the Celtic," said Honoria, plucking a loose thread from her lace sleeve.

"I heard so," said young Ives, dropping his hat, and muffing it as he tried to catch it, "and I came around to wish you a pleasant voyage."

"Of course you heard it," said Honoria, coldly sweet, "since we have had no opportunity of informing you ourselves."

Ives looked at her pleadingly, but with little hope.

Outside in the street a high-pitched voice chanted, not unmusically, a commercial gamut of "Cand-ee-ee-ee-s! Nice, fresh cand-ee-ee-ee-ees!"

"It's our old candy man," said Honoria, leaning out the window and beckoning. "I want some of his motto kisses. There's nothing in the Broadway shops half so good."

The candy man stopped his pushcart in front of the old Madison Avenue home. He had a holiday and festival air unusual to street peddlers. His tie was new and bright red, and a horseshoe pin, almost life-size, glittered speciously from its folds. His brown, thin face was crinkled into a semi-foolish smile. Striped cuffs with dog-head buttons covered the tan on his wrists.

"I do believe he's going to get married," said Honoria, pityingly. "I never saw him taken that way before. And to-day is the first time in months that he has cried his wares, I am sure."

Ives threw a coin to the sidewalk. The candy man knows his customers. He filled a paper bag, climbed the old-fashioned stoop and handed it in. "I remember--" said Ives.

"Wait," said Honoria.

 

ادامه نوشته

The Cask of Amontillado by Edgar Allen Poe

THE thousand injuries of Fortunato I had borne as I best could, but when he ventured upon insult I vowed revenge. You, who so well know the nature of my soul, will not suppose, however, that gave utterance to a threat. At length I would be avenged; this was a point definitely, settled --but the very definitiveness with which it was resolved precluded the idea of risk. I must not only punish but punish with impunity. A wrong is unredressed when retribution overtakes its redresser. It is equally unredressed when the avenger fails to make himself felt as such to him who has done the wrong.


ادامه نوشته

ترجمه داستان Hills Like White Elephants از ارنست هیمنگوی

  مترجم : انوار پورعاطف       

تپه هایی چون فیل های سفید    

تپه های آن سوی دره ایبرو دراز و سفید بود. در این سو نه سایه ای بود و نه درختی؛ و ایستگاه،میان دو ردیف ریل، زیر آفتاب قرار داشت. در یک سوی ایستگاه سایه گرم ساختمان افتاده بود وازدر باز بار پرده ای از مهره های خیزران به نخ کشیده آویخته بود تا جلو ورود پشه ها را بگیرد. مرد آمریکایی و دختر همراهش پشت میزی، بیرون ساختمان، در سایه نشسته بودند. هوا بسیار داغ بود و چهل دقیقه دیگر قطار سریع السیر ازمقصد بارسلون می رسید.دراین محل تلاقی دو ریل، دو دقیقه ای توقف می کرد و به سوی مادرید راه می افتاد.

دختر پرسید:«چی بخوریم؟» کلاهش را از سر برداشته و روی میز گذاشته بود.

مرد گفت: «هوا خیلی گرم است.»

«بهتره نوشیدنی بخوریم.»

مرد رویش را به سوی پرده کرد و گفت: «دوس سروسا.»

زنی از آستانه در پرسید:«بزرگ باشه؟»

«بله، دو تا بزرگ»

زن دو لیوان آبجو و دو زیر لیوانی نمدی آورد. زیر لیوانیها و دو لیوان را روی میز گذاشت و به مرد ودختر نگاه کرد. دختر به دوردست، به خط تپه ها، چشم دوخته بود. تپه ها زیر آفتاب سفید می زدو اطرافشان قهوه ای و خشک بود.

دختر گفت:«مثل فیلهای سفیدند.»

مرد گیلاس خود را سر کشید: «من تاحالا فیل ندیدم.»

«معلومه که ندیدی.»

مرد گفت:«شاید دیده باشم،چون تو میگی ندیدم، دلیل نمیشه ندیده باشم.»

دختر به پرده مهره ای نگاه کرد، گفت: «اونا روش یه چیزی کشیدن، معنیش چیه؟»

«آنیس دل تورو.یه نوع شرابه».

«امتحانش بکنیم؟»

مرد از پشت پرده صدا زد: «بیاید اینجا.» زن از بار بیرون آمد.

«چهار رئال می شود.»

«دوتا آنیس دل تورو می خواهیم.»

«با آب؟»

«تو با آب می خوری؟»

دختر گفت:«نمی دانم. با آب خوشمزه است؟»

«خوشمزه است؟»

زن پرسید: «با آب می خورید؟»

«بله، با آب.»

دختر گفت: «مزه ی لیکور می ده. » لیوان را روی میز گذاشت.

«همه چیز همین طعم را دارد»

دختر گفت: «آره، همه چیز همین مزه رو می ده. به خصوص چیزهایی که آدم مدتهای زیادی چشم به راهشان باشد. مثل ابسینت.»

«بس کن دیگه »

دختر گفت: «تو شروع کردی. به من که خوش می گذشت. به من خیلی خوش می گذشت.»

«خوب، بگذار باز هم به مان خوش بگذرد.»

«خیلی خوب، من همین کار را می کردم. درآمدم گفتم، کوهها مثل فیلهای سفیدند، این حرف جالب نبود؟»

«جالب بود.»

«دلم می خواست این نوشیندنی تازه را امتحان کنم. همه ما این کار را می کنیم. به چیزها نگاه می کنیم، نوشیدنی تازه امتحان می کنیم، غیر از این است؟»

«به گمانم همین طور باشد.»

دختر به تپه ها نگاه کرد.

گفت: «تپه های قشنگی است. خیلی هم مثل فیلهای سفید نیست. یعنی آدم وقتی از پشت درختها نگاه کند پوستشان را سفید می بیند.»

«یکی دیگر بخوریم؟»

«باشد.»

باد گرم پرده مهره ای را رو به میز حرکت داد.

مرد گفت: «نوشیدنی خنک می چسبد.»

مرد گفت: «جیگ باور کن، یک عمل خیلی ساده است، باور کن اسمش را عمل هم نمی شه گذاشت.»

دختر به زمین ،که پایه های میز رویش بود، نگاه کرد.

«جیگ ، می دانم که به حرفم گوش نمی دهی، اما باور کن ترسی ندارد. فقط هوا وارد می کنند.»

دختر لام تا کام حرفی نزد.

«من همراهت می آیم و تا هر وقت طول بکشد پیشت می مانم. فقط هوا وارد می کنند و بعد انگار نه انگار.»

«بعد چه کار کنیم؟»

«خوش می گذرانیم. درست مثل اول.»

«چرا اینطوری فکر می کنی ؟»

«آخر، این تنها چیزی است که مار رو آزار میده. تنها چیزی است که سد راه خوشبختی ماست.»

دختر به پرده مهره ای نگاه کرد، دستش را دراز کرد و دو رشته مهره را گرفت.

«فکر می کنی همه چیز خوب میشه و خوشبخت می شویم؟»

«البته. ترسی ندارد. خیلیها را می شناسم که این کار را کرده اند؟»

دختر گفت: «پس من هم همین کار را می کنم. که گفتی بعد همه شان خوشبخت شدند؟»

مرد گفت: «خوب، اگر دلت نمی خواهد مجبور نیستی. اگر دلت نمی خواهد مجبورت نمی کنم. اما مثل آب خوردن است.»

«تو واقعاً دلت می خواهد؟»

«نظر مرا بخواهی این بهترین کار است. اما اگر واقعاً دلت نمی خواهد مجبورت نمی کنم.»

«اگر این کار را بکنم تو خوشحال می شوی و همه چیز مثل اول می شود، آن وقت دوستم داری؟»

«من الان هم دوستت دارم. خودت می دانی دوستت دارم.»

«میدانم. اما اگر این کار را بکنم و بعد بگویم بعضی چیزها مثل فیلهای سفیدند، آن وقت دوباره همه چیز رو به راه می شود و تو راضی می شوی؟»

«من راضی می شوم، الان هم راضی هستم؛ اما فقط یک گوشه دلم ناراضی است. خودت خبر داری وقتی ناراحت باشم چه حالی دارم.»

«من ناراحت نیستم چون واقعاً مثل آب خوردن است.»

«پس این کار را می کنم چون نگران خودم نیستم.»

«چی می خواهی بگویی؟»

«می خواهم بگویم نگران نیستم.»

«اما من نگرانتم.»

«خوب، باشد. اما من نگران خودم نیستم ودست به این کار می زنم تا کارها رو به راه شود.»

«اگر این طور فکر می کنی نمی خواهم این کار رو بکنی.»

دختر از جا برخاست و قدم زنان به انتهای ایستگاه رفت. در سوی دیگر، کنار ساحل ایبرو، مزارع گندم وصف درازدرختها دیده می شد. دورتر،در آن سوی رود، کوهها به چشم می خورد. سایه ابری از روی گندمزار می گذشت و دختر از پشت درختها رودخانه را نگاه می کرد.

دختر گفت: «می شد اینها همه مال ما باشد. می شد همه چیز مال ما باشد اما روز به روز از خودمان بیشتر دورشان می کنیم.»

«چی گفتی؟»

«گفتم می شد همه چیز داشته باشیم.»

«می شود همه چیز داشته باشیم.»

«نه، نمی شود.»

«می شود همه دنیا مال ما باشد»

«نه، نمی شود.»

«می توانیم همه جا برویم»

«نه، نمی توانیم. دیگر مال ما نیست.»

«مال ماست.»

«نه،نیست. وقتی چیزی را از آدم می گیرند دیگر گرفته اند.»

«هنوز که نگرفته اند.»

«ببینیم و تعریف کنیم.»

مرد گفت: «برگردبیا توی سایه. این فکر و خیالها را نکن.»

دختر گفت: «من فکر و خیال نمی کنم. من از همه چیز خبر دارم. »

«نمی خواهم کاری را بکنی که دلت نمی خواهد.»

دختر گفت:«حتی کاری که به حال من نسازد؟ می دانم، باز هم نوشیدنی بخوریم؟»

«باشد. اما باید درک کنی که...»

دختر گفت:«من درک می کنم. بهتر نیست تمومش کنیم؟»

پشت میز نشستند و دختر به جانب تپه های خشک دره چشم دوخت و مرد به دختر و میز نگاه کرد.

مرد گفت:«باید درک کنی که اگرتو دلت نخواهد من نمی خواهم دست به این کار بزنی. اگر برایت مهم است من، با کمال میل، باهات همراه میشم.»

«مگر برای تو مهم نیست؟ می توانستیم با هم کنار بیایم».

«البته که مهم است. اما من کسی را جز تو نمی خواهم. کس دیگری را نمی خواهم و می دانم که مثل آب خوردن است.»

«بله، گفتنش مثل آب خوردن است.»

«تو هر حرفی می خواهی بزن، اما من می دانم.»

«می خواهم لطفی در حق من بکنی.»

«هر کاری بگویی می کنم.»

«می خواهم خواهش کنم، خواهش کنم، خواهش کنم، خواهش کنم، خواهش کنم، خواهش کنم، خواهش کنم، خفه شوی.»

مرد حرفی نزد اما به کیفهای کنار دیوار ایستگاه نگاه کرد. بر چسب همه هلتهایی که شبها را در آنها گذرانده بودند روی شان دیده می شد.

مرد گفت: «من نمی خواهم کاری بکنی. دیگر حرفش را نزنیم.»

دختر گفت:«الان دیگر جیغ می کشم.»

زن با دو لیوان نوشیدنی از لای پرده بیرون آمد و آنها را روی زیر لیوانی مرطوب گذاشت. زن گفت: «قطار پنج دقیقه دیگر می رسد.»

دختر پرسید:«چی گفت؟»

«گفت که قطار پنج دقیقه دیگر می رسد.»

دختر از روی تشکر لبخند جانداری به زن تحویل داد.

مرد گفت: «بهتر است کیفها را ببرم آن طرف ایستگاه. »دختر به او لبخند زد.

«خیلی خوب. پس برگرد تا نوشیدنی ها را تمام کنیم.»

مرد دو کیف سنگین را بلند کرد و ایستگاه قطار را دور زد و قدم زنان به آن سوی ریل ها رفت. به انتهای ریل نگاه کرد.اما قطار دیده نمی شد. در بازگشت از میان بار، که در آن مردم به انتظار آمدن قطار چیزی می نوشیدند، گذشت. یک لیوان آنیس نوشید و مردم را نگاه کرد. آنها همه معقولانه انتظار می کشیدند. از لای پرده مهره ای بیرون رفت. دختر، که پشت میز نشسته بود، به او لبخند زد.

مرد پرسید:«حالت بهتر شد؟»

دختر گفت:«حالم خوبه. چیزیم نیست. حالم خوبه.»

  مترجم : انوار پورعاطف    

ادامه نوشته

دانلود کتاب تاریخ ادبیات انگلیسی

عنوان کتاب:

 تاریخ ادبیات انگلیسی/the_short_oxford_history_of_english_literature

نویسنده: ANDREW SANDERS

زبان : انگليسي

نوع فايل: PDF

تعداد صفحات: 396

حجم: 2.19 MB

براي دانلود روي لينك زير كليك كنيد

http://www.uplooder.net/cgi-bin/dl.cgi?key=53153cdcbddf88126c7cb193ffe50fc7