داستان آبجی خانوم از زنده به گور صادق هدایت

آبجی خانم خواهر بزرگ ماهرخ بود، ولی هر کس که سابقه نداشت و آنها را می دید ممکن نبود باور بکند که با هم خواهر هستند. آبجی خانم بلند بالا، لاغر، گندمگون، لبهای کلفت، موهای مشکی داشت و رویهمرفته زشت بود . در صورتی که ماهرخ کوتاه ، سفید ، بینی کوچک ، موهای خرمائی و چشمهایش گیرنده بود و هر وقت میخندید روی لبهای او چال میافتاد. از حیث رفتار و روش هم آنها خیلی با هم فرق داشتند. آبجی خانم از بچکی ایرادی ، جنگره و با مردم نمیساخت حتی با مادرش دو ماه سه ماه قهر میکرد بر عکس خواهرش مردم دار ، تو دل برو ، خوشخو و خنده رو بود ، ننه حسن همسایه شان اسم او را ( خانم سوگلی ) گذاشته بود. مادر و پدرش هم بیشتر ماهرخ را دوست داشتند که ته تغاری و عزیز نازنین بود. از همان بچگی آبجی خانم را مادرش میزد و با او می پیچید ولی ظاهرا روبروی مردم روبروی همسایه ها برای او غصه خوری میکرد دست روی دستش میزد و میگفت : این بدبختی را چه بکنم، هان ؟ دختر باین زشتی را کی میگیرد ؟ میترسم آخرش بیخ گیسم بماند ! یک دختری که نه مال دارد ، نه جمال دارد و نه کمال . کدام بیچاره است که او را بگیرد ؟ اا از بسکه از اینجور حرفها جلو آبجی خانم زده بودند او هم کلی نا امید شده بود و از شوهر کردن چشم پوشیده بود ، بیشتر اوقات خود را به نماز و طاعت میپرداخت : اصلا قید شوهر کردن را زده بود یعنی شوهر هم برایش پیدا نشده بود . یک دفعه هم که خواستند او را بدهند به کل حسین شاگرد نجار ، کل حسین او را نخواست . ولی آبجی خانم هر جا می نشست می گفت : شوهر برایم پیدا شد ولی خودم نخواستم . پوه ، شوهرهای امروزه همه عرقخور و هرزه برای لای جرز خوبند! من هیچ وقت شوهر نخواهم کرد.


ادامه نوشته

زندگی نامه ی سهراب سپهری


سهراب سپهري فرزند اسد الله سپهري در سال ۱۳۰۷ در روز ۱۵ مهر ماه به دنيا آمد. كودكي خود را در كاشان در باغي بزرگ به سر آورد. اين باغ كه يكي از باغ‌هاي زيباي كاشان بود به اجداد وي تعلق داشت‌. در خاندان سپهري بزرگ مرداني ظهور كرده بودند كه نامشان در تاريخ ادب و هنر ايران ثبت شده است‌. در ميان اجداد پدري سپهري نام مورخ الدوله نويسنده ناسخ التواريخ بيش از همه معروف است‌...


ادامه نوشته

داستان کوتاه چیست؟

داستان کوتاه چیست؟

داستان کوتاه گونه‌ای از ادبیات داستانی است که نسبت به رمان یا داستان بلند حجم کم‌تری دارد و نویسنده در آن برشی از زندگی یا حوادث را می‌نویسد درحالی ‌که در داستان بلند یا رمان، نویسنده به جنبه‌های مختلف زندگی یک یا چند شخصیت می‌پردازد و دستش برای استفاده از کلمات باز است. به همین دلیل ایجاز در داستان کوتاه مهم است و نویسنده نباید به موارد حاشیه‌ای بپردازد.

داستان کوتاه قالبی از نوشتار روایی منثور است که با تعداد جملاتش از سایر قالب های همانندش متمایز می شود و نیز با نیت نویسنده اش که آیا می خواسته داستانی کوتاه بنویسد (یا مثلاً یک رمان کوتاه). این قالب نوشتاری ممکن است بزرگ هم باشد و درکل می توان گفت که اجماعی در این مورد وجود ندارد. داستان کوتاه به داستان هایی گفته می شوند که کوتاه تر از داستان های بلند باشند. تعیین طول قطعی یک داستان کوتاه مساله ساز است. یک تعریف کلاسیک از طول یک داستان کوتاه این است که طول داستان کوتاه به قدری باید باشد که بتوان آن را در یک نشست خواند. ولی استفاده ی معاصر از عنوان داستان کوتاه گاهی شامل نوشتارهای داستانی ای (fiction) می شود که گاهی بالغ بر 20000 کلمه دارند. البته درعمل طول یک داستان کوتاه بستگی به کشوری دارد که آن داستان آنجا منتشر می شود. مثلاً در ایالات متحده یک داستان کوتاه می تواند بالای 10000 کلمه داشته باشد (که آنها را "داستان کوتاه بلند" یا "long short stories" می نامند) درحالیکه در بریتانیا متوسط تعداد کلمات داستان های کوتاه حدود 50000 کلمه است و در استرالیا کم داستان کوتاهی بیش از 3500 کلمه دارد. گرچه داستان های کوتاهی نیز هستند که تنها چندصد کلمه دارند ( که آنها را اغلب "روایت کوچک" یا "micro narratives" می نامند)، خوانندگان معاصر داستان کوتاه انتظار دارند که داستان کوتاهی که می خوانند حداقل 1000 کلمه را داشته باشد. داستان های کوتاه اغلب قالبی از ادبیات داستانی هستند. قالب اکثر داستان های کوتاه منتشر شده، نوشتار داستانی ژانری (genre fiction) هستند: داستان علمی (science fiction)، داستان رعب آور (horror fiction)، داستان کارآگاهی (detective fiction) و امثال اینها. داستان کوتاه قالب های غیرداستانی (non-fiction) مانند سفرنامه، شعر منثور (prose poetry) و نسخه های پست مدرن قالب های داستانی و غیرداستانی مانند داستان- نقد (ficto-criticism) یا روزنامه نگاری نوین (new journalism) را نیز دربرمی گیرند. داستان های کوتاه ادبی که طولشان از طول یک داستان کوتاه معمول (حتا "داستان کوتاه بلند") متجاوز باشد، اغلب رمان کوتاه (novella) نامیده می شوند و اثرهای طولانی تر (اغلب بیش از 40000 کلمه) را رمان می نامند.

تبدیل رمان به داستان کوتاه کاری دشوار است و با تمرین و ممارست قابل انجام است اما تبدیل داستان کوتاه به رمان علاوه بر دشواری نیاز به خلاقیت نیز دارد تا نویسنده شخصیت ها و فضاهای جدیدی خلق کند. برخی رمان ها در ابتدا به صورت طرح در ذهن نویسنده شکل می گیرند و گاهی به صورت داستان کوتاه نوشته می شوند و سپس به صورت رمان درمی آیند اما بعضی دیگر از رمان ها مرحله تبدیل از داستان کوتاه به رمان را طی نمی کنند و نویسنده از همان ابتدا کل رمان را به صورت فهرست بخش های مختلف در نظر می گیرد.

 

The Gift of the Magi by O.Henry

ONE DOLLAR AND EIGHTY-SEVEN CENTS. THAT WAS ALL. AND SIXTY CENTS of it was in pennies. Pennies saved one and two at a time by bulldozing the grocer and the vegetable man and the butcher until one's cheeks burned with the silent imputation of parsimony that such close dealing implied. Three times Della counted it. One dollar and eighty-seven cents. And the next day would be Christmas.


ادامه نوشته

دانلود کتاب آئين زندگي/ ديل كارنگي How To Stop Worrying And Start Living

 

 

عنوان : کتاب آئين زندگي/ ديل كارنگي How To Stop Worrying And Start Living

نویسنده : Dale Carnegie -

زبان : انگليسي

نوع فایل : PDF

تعداد صفحات : 183

حجم :  1.01 MB

 

درباره کتاب :

 

اين كتاب در مورد چگونگي زدودن تشويش و نگراني ها را بيان مي كند كه يكي از پر فروش ترين كتابها در كشور آمريكا بعد از انجيل بوده است.اين كتاب به زبان فارسي توسط چندين مترجم برگردان شده است.

 برای دانلود روی لینک زیر کلیک کنید:

http://www.uplooder.net/cgi-bin/dl.cgi?key=4b93196dd2a826ad5311049bd7da771d

دانلود کتاب Quotations for All Occasions/ نقل قول‌هایی برای تمام موقعیت‌ها

عنوان : کتاب Quotations for All Occasions

نویسنده : Catherine frank

زبان : انگلیسی

نوع فایل : PDF

تعداد صفحات : 273

حجم : 4.1 MB

درباره کتاب :

در بیش‌تر مواقع از زندگی خود، كلمات و جملات مناسب را پیدا نمی‌كنیم تا احساسات‌مان را بیان نماییم. در مراسم مختلف، جشن‌ها، سالگردها و از این قبیل اغلب با جمله‌ی كلیشه‌ای " واقعا نمی دانم چه بگویم"، یا "كلمات از اظهار احساس من قاصرند" اكتفا می‌كنیم. اما كتاب « نقل قول‌هایی برای تمام موقعیت‌ها» ممكن است همان كتابی باشد كه می‌تواند چنین جملاتی را به شما الهام دهد. این كتاب فوق‌العاده نفیس با ذكر كلمات قصار و جملات فاخر از شخصیت‌های مشهور و معروف جهان قطعا نمونه‌ای بی‌نظیر از مجموعه‌ای ارزشمند از نقل‌قول‌هایی است كه خواندن هر كدام از آن‌ها می‌تواند شما را تحت تاثیر شدید خود قرار داده و مایه‌ی الهام‌تان گردند.

برای دانلود روی لینک زیر کلیک کنید

http://www.uplooder.net/cgi-bin/dl.cgi?key=af326e383b0b9459c48a64d8055f0071

دانلود کتاب جالب راه راستگاری/The Path of Prosperity - James Allen

 

 

نام کتاب : The Path of Prosperity - James Allen
حجم فایل : 260.28 KB
زبان :    انگلیسی
 فایل : pdf  
توضیحات:

 براي دانلود روي لينك زير كليك كنيد
 

http://www.uplooder.net/cgi-bin/dl.cgi?key=c73690b9ece9148b60f7f67ed90ae5db

ضرب المثل های رایج در زبان انگلیسی

1 . The pot calls the kettle black.  ديگ به ديگ ميگه روت سياه

2 . All cats are grey in the dark. شب گربه سمور مي نمايد

3 . The grass is always greener on the other side of the fence.مرغ همسايه غاز است

4 . Grey hairs are death's blossoms. پيامي است از مرگ موي سفيد

5 . Two blacks do not make a white. خون را با خون نمي شويند

6 . Every cloud has a silver lining. پايان شب سيه سفيد است

7 . Birds of a feather flock together.كبوتر با كبوتر باز با باز، كند همجنس با همجنس پرواز

8 . Misery seeks company.آدم مصيبت ديده با مصيبت ديده محشور مي شود

9 . Too many cooks spoil the broth.آشپز كه دو تا شد آش يا شور ميشود يا بي نمك

10 . There's no place like home.هيچ جا خونه خود ادم نميشه

11 . Two heads are better than one. يه دست صدا نداره

12 . Every dog has his day. هر كسي پنج روزه نوبت اوست

13 . A stitch in time saves nine. علاج واقعه قبل از وقوع بايد كرد

14 . Time flies. عمر ضايع مكن اي دل كه جهان مي گذرد

15 . It is never too late to mend. جلو ضرر را از هر كجا بگيري منفعت است

شعري زيبا از امیلی دیکنسون/Emily Dickinson شاعر آمريكايي

 

There is another sky

There is another sky,
Ever serene and fair,
And there is another sunshine,
Though it be darkness there;
Never mind faded forests, Austin,
Never mind silent fields -
Here is a little forest,
Whose leaf is ever green;
Here is a brighter garden,
Where not a frost has been;
In its unfading flowers
I hear the bright bee hum:
Prithee, my brother,
Into my garden come!

زندگینامه هیپولیت تن "Hippolyte Taine" منتقد و مورخ فرانسوی

ايپوليت يا هيپوليت تِن اديب و منتقد فرانسوي در هفدهم مارس 1828م در فرانسه به دنيا آمد. وي با كمك هوش و استعداد فراوان خويش توانست ضمن تكميل تحصيلات، در سن 25 سالگي از رساله دكتراي خود دفاع نمايد. چند سال بعد، اين رساله انتشار يافت و اصول تحقيق و نقد آن، مبناي تاريخ ادبيات جديد فرانسه گرديد. تِن پس از چندي، در زمينه نقد و بررسي آثار ادبي، كتبي نگاشت و آن گاه به سوي فلسفه كشيده شد. وي پس از چند سال سفر به كشورهاي اروپايى، كتاب معروف خود به نام ريشه‏هاي مملكت در فرانسه معاصر را در 6 جلد نگاشت. در اين اثر كه بسيار شهرت يافت، تن در حدود سه هزار صفحه درباره تاريخ فرانسه در زمان انقلاب و زمان حكومت سلطنتي نگاشت و در آن با كمال بي‏طرفي، مراحل مختلف تحول جامعه فرانسوي را مورد مطالعه قرار داد. هم‏چنين پرده نقاشي دقيقي از جامعه نوين پيش چشم گذارده كه باز، ريشه‏اش را در جامعه قديم يافته است. در نظر تن، در فرانسه قديم، لذت، مورد توجه مردم بوده و در فرانسه جديد ثروت، ماجراجويى و جنگ. روح قضاوت جامعه كه عنصر اصلي اين اثر است و هم‏چنين استعداد نويسندگي انكارناپذير تن، موجب شده است كه اين كتاب تحقيقي مفصل، در رديف آثار مهم آخر قرن نوزدهم قرار گيرد. هيپوليت تن در سال 1878م به عضويت آكادمي فرانسه پذيرفته شد. به طور كلي وي نويسنده‏اي پرقدرت است كه از نظر فلسفه در نسل طرفدار فلسفه تحقيقي يا اثباتي آگوست كنت قرار دارد. تِن از نظر ادبيات نيز در بزرگان پس از خود نفوذ عميق برجاي گذاشته و در قلمرو آثار تاريخي، ارتباط تاريخ را با زندگي جوامع بنيان گذارده است. به طور كلي هيپوليت تِن در كتاب‏هايش كوشيده است تا آثار ادبي، هنري و وقايع تاريخي را با توجه به سه عامل نژاد، مكان و زمان، تشريح كند. از تن آثار متعددي بر جاي مانده كه ايده‏آليسم در انگلستان، فلسفه هنر در يونان، فلسفه هنر و تاريح ادبيات انگليس در 5 جلد از آن جمله است. هيپوليت تِن سرانجام در 21 سپتامبر 1893م در 65 سالگي درگذشت.

ادامه نوشته

درون مايه شعر رابرت فراست/ Robert Frost/ شاعر آمريكايي

 
رابرت لی فراست Robert Lee Frost شاعر، جستارنویس و منتقد آمریکایی
(۱۹۶۳-۱۸۷۴)

فراست در اشعارش به توصیف مناظر طبیعی با تصاویری واضح، و تجلیل فعالیت‌های ساده‌ی روستایی می‌پردازد، و در مورد رازهای زندگی به تفکر می‌نشیند. او نقش‌های هیجان‌انگیز را که اغلب لاینحل، مبهم و قابل بحث هستند با ظرافت گسترش می‌دهد. او بر این باور است که بشر باید به طور دائم علیه هرج و مرج و سردرگمی مبارزه کند. فراست می‌گوید که شعر، همچون تمامی ساخت‌های بشری “توقفی لحظه‌ای در برابر سردرگمی”‌ست. و بهترین شعرهای او این باور را از طریق تحقیق در مورد مسائل عمیق فلسفی، زیبایی‌شناسی، وحشت از طبیعت و … منعکس می‌کند. فراست به دلیل مهارت در فرم و ریتم یادآور شیوه‌ی متمایز شعرهای نیوانگلند است. برای دستیابی به چنین ویژگی‌ای که فراست آن را صدای احساس نامید، او در شعرش وزن دقیق، قافیه، بیت، و تنظیماتِ قطعه‌ای ساخت، و فرم‌های متداول همچون شعر آزاد، غزل، غنائی و نمایش منظوم را تجربه کرد. زمانی که او در میان منتقدین به عنوان یک شاعر ساده‌ی عوام دیده می‌شد، یکی از محبوب‌ترین، با افتخارترین و پرطرفدارترین نویسندگان آمریکایی بود.

 

ادامه نوشته

Vanka by Anton Chekhov

 

VANKA ZHUKOV, a boy of nine, who had been for three months apprenticed to Alyahin the shoemaker, was sitting up on Christmas Eve. Waiting till his master and mistress and their workmen had gone to the midnight service, he took out of his master's cupboard a bottle of ink and a pen with a rusty nib, and, spreading out a crumpled sheet of paper in front of him, began writing. Before forming the first letter he several times looked round fearfully at the door and the windows, stole a glance at the dark icon, on both sides of which stretched shelves full of lasts, and heaved a broken sigh. The paper lay on the bench while he knelt before it.

 

ادامه نوشته

Ambrose Bierce biography


A picture of the author Ambrose Bierce


Known for his searingly critical and sardonic view of human nature, Ambrose Bierce earned the nickname "Bitter Bierce." His sardonic wit is on full display in The Devil's Dictionary, a work that originally appeared under the title The Cynic’s Word Book. This humorous and often strikingly insightful book is always worth a casual visit as he takes his turn handing out striking proclamations about everyday life and occupations.

As a short story writer, Bierce gave us many treasures. His most famous and widely read short story, An Occurrence at Owl Creek Bridge is brilliantly written. One doesn’t need an expert to discern that, but for good measure Kurt Vonnegut considered An Occurrence at Owl Creek Bridge to be the greatest American short story and a work of flawless American genius. Though more predictable, A is also stamped with literary genius.

In 1913, during the Mexican Revolutionary War, Bierce traveled to Mexico to gain first-hand experience of the conflict. He disappeared without a trace while traveling with rebel troops. Prior to his mysterious disappearance, Bierce served in the Civil War in the Union's 9th Indiana Regiment, gaining newspaper attention during the "first battle" of Philippi for his daring rescue, under fire, of a gravely wounded comrade at the Battle of Rich Mountain. He suffered a head injury in 1864 at the Battle of Kennesaw Mountain, taking a furlow, then later leaving the Army. He was commissioned Lieutenant for the Army in San Francisco, where he remained for many years, eventually becoming famous as a contributor and editor for a number of local newspapers and periodicals.

Bierce became one of the most influential writers on the West Coast, working for Hearst's The San Francisco Examiner, starting in 1887 when he published his column called "The Prattle," a searing criticism that embroiled the newspaper in several controversies that Hearst had to smooth over.

Bierce's short stories are based on the terrible things he had seen during war time, particularly The, Killed at Resaca, and Chickamauga.

Along with war and ghost stories, Bierce published several volumes of poetry. Favoring the ironic style of the grotesque, Fantastic Fables was followed by his more famous work, drawn from occasional newspaper items, The Devil's Dictionary, a satirical book of definitions published in 1906. This was the entire seventh volume of his twelve volume set, Collected Works, published in 1909.

At least three films have been made based on An Occurrence at Owl Creek Bridge. The Bridge, a silent film in 1929, and two versions of Twilight Zone episodes in 1964, one in French, the other American. Most recently, the ABC television series Lost episode entitled "The Long Con" is based on this Bierce story.

 

زندگینامه ویلیام بلیک / William Blake

ويليام بليك شاعر، عارف و نقاش بزرگ انگلستان در قرن هجدهم است كه او را از بزرگ ترين شاعران در انگلستان و هم رديف با شكسپير مي دانند. بليك را فردي انسان دوست، صلح طلب و آزادي خواه مي دانستند چرا كه او انديشه هايش را بي پروا در آثارش بيان مي كرد. عرفان او به طرزي بي بديل با عرفان اسلامي و به خصوص با انديشه هاي مولانا شباهت و همساني دارد. انديشه هاي عرفاني بليك كه در تضاد با كليسا و دربار بود، از او در محافل رسمي چهره اي منفور ساخته بود، تا جايي كه وي را مجنون و ديوانه خطاب مي كردند. بليك نقاشي چيره دست نيز بود و از نقاشي هايش به عنوان مكمل و همراه اشعارش استفاده مي كرد. از زيباترين و بهترين شعرهاي او مي توان به «راهب» و «گل آفتابگردان» اشاره كرد.

يك زندگي نامه مختصر

بليك در 28نوامبر 1757 در لندن چشم به جهان گشود. او سومين پسر يك جوراب فروش لندني بود. بدون داشتن معلم و به تنهايي به مطالعه پرداخت و كتاب مقدس، نوشته هاي جان ميلتون، متون كلاسيك يونان، متون لاتين، اشعار شكسپير و بن جانسون را خواند.
بليك در سال 1771 شاگرد يك حكاك شد. در سال 1779 به عنوان حكاك براي يك كتاب فروش محلي كار مي كرد. در سال 1784 به تدريج و با كمك يكي از دوستانش توانست يك حكاكي را به طور مستقل براي خود به راه اندازد. او به عنوان حكاك و شاعر به كار خود ادامه داد. بليك تمام عمر خود را به غير از سه سال، در لندن سپري كرد. از زماني كه چهار سال بيشتر نداشت، تصاويري ذهني مي ديد. كارهايش تركيبي بود از تصاوير ذهني اش، ظلم و ستم، مرگ، باورها و روياها.
بليك در دوازدهم آگوست 1827 چشم از جهان فرو بست. او را در گوري بي نام و نشان در قبرستان عمومي منطقه «بان هيل» به خاك سپردند. پس از مرگ بليك «وردزورث» ]words worth[ در وصف او چنين مي نويسد: هيچ شكي وجود نداشت كه اين مرد بيچاره مجنون بود، اما در جنون اين مرد چيزي بود كه بيشتر از سلامت رواني «لرد بايرون» و «والتر اسكات» براي من جذاب بود.

كتاب هاي شاعر

ويليام بليك بي شك يكي از برجسته ترين شاعران قرن 18 در انگلستان است. فردي هنرمند، عارف و شاعري كه همگان او را نخستين شاعر بزرگ شعرهاي عاشقانه انگلستان مي دانند. بليك در حوزه نقاشي نيز فعاليت مي كرد. او حتي به مدت 6سال در آكادمي سلطنتي به فراگيري نقاشي پرداخت.
همزمان با انقلاب فرانسه در سال 1789، نخستين شاهكارهاي بليك- «كتاب تل» و «ترانه هاي بي گناهي»- منتشر شدند. از ديگر آثار او مي توان به موارد زير اشاره كرد: «پيوند بهشت و دوزخ» در سال 93-1790، «انقلاب فرانسه» در سال 1791، «آمريكا: يك پيش گويي» در سال 1793، «تصورات دختران آلبيون» در سال 1793، «ترانه هاي تجربه» در سال 94-1793، «اروپا: يك پيش گويي» در سال 1794، «كتاب يوريزن» در سال 1794، «كتاب لوس» در سال 1795، «چهار زوآ» در سال 1804- 1795، «ميلتون» در سال 09-1804، و «بيت المقدس» در سال 20-.1804

تلفيق شعر و نقاشي

ويليام بليك به خاطر موضع تندي كه در برابر كليسا و دربار گرفته بود، در حدود صدسال از نظرها پنهان بود و پس از آن به جهان معرفي شد و بحث هاي فراواني در غرب و شرق درمورد اشعار و نقاشي هاي او صورت گرفت. تخيل و صحبت از آن محوري ترين مفاهيم شعر بليك هستند. او تخيل را قدرتي خلاق مي خواند كه انسان براي ساختن يا تغيير دادن پيرامون خود از آن استفاده مي كند: «شاهراه هاي زندگي من، ايده هاي من از تخيل هستند.»
بليك در يكي از نقاشي هاي خود كه به گونه اي مكمل و همراه اشعارش بودند، شخصيتي اسطوره اي را به تصوير مي كشد كه با هيبتي سالخورده و قوي هيكل، اما با دست و پايي به زنجير كشيده شده در گوشه اي كز كرده است. اين اسطوره به گفته منتقدان در واقع نماد شخصي است كه به دنيا زنجير شده و ازنظر جسمي و عقلي رشد مي كند. اما رشد عقلي او ازنظر عقل الهي و ماورايي نيست بليك اين شرح را در زير نقاشي خود حك كرده است.
بليك در طول زندگي خود همواره با فقر و قناعت روزگار مي گذراند و هميشه اهداف بزرگ تري نسبت به يك زندگي روزمره در سر مي پروراند. انسان دوستي، صلح جويي و آزادي خواهي از جمله انديشه هايي بودند كه او درپي آنها بود. در حقيقت مي توان ويليام بليك را عارفي جامعه گرا دانست. ردپاي اين انديشه ها در اكثر شعرهاي بليك به راحتي و به وضوح قابل مشاهده است. او با بياني رمانتيك اين انديشه هاي عرفاني و دوستانه را بازگو مي كرد.
دور شدن از ملكوت، مادي گرايي و علم پرستي، وحدت وجود و توجه به جهان دروني انسان و تخيل را مي توان از جمله انديشه هاي محوري و دغدغه هاي فكري اين شاعر و هنرمند انگليسي دانست. اين مفاهيم در قالبي شبيه آنچه كه ما سبك عراقي مي دانيم شكل گرفته و همساني عجيبي با عرفان اسلامي و بخصوص انديشه هاي مولوي در مثنوي معنوي و غزليات شمس دارد.بليك سرانجام در سن 70 سالگي پس از انتشار تقريباً 13كتاب شعر از دنيا رفت. او تا پايان عمر همچنان بي پروا بر انديشه هاي خود تأكيد مي كرد.


 

چند جمله از ويليام بليك:

- «انسان خود را محصور كرده تا دنيا را از طريق شكاف هاي غار خود ببيند.»

- «هيچ پرنده اي آنچنان اوج نخواهد گرفت، اگر تنها با بال هاي خود پرواز كند.»



ادامه نوشته

A Valentine by Edgar Allen Poe


Edgar Allan Poe 2 retouched and transparent bg.png


,For her this rhyme is penned, whose luminous eyes

,Brightly expressive as the twins of Leda

Shall find her own sweet name, that nestling lies

.Upon the page, enwrapped from every reader

Search narrowly the lines! - They hold a treasure

Divine- a talisman- an amulet

That must be worn at heart. Search well the measure

The words- the syllables! Do not forget

The trivia lest point, or you may lose your labor

And yet there is in this no Gordian knot

,Which one might not undo without a sabre

.If one could merely comprehend the plot

Unwritten upon the leaf where now are peering

Eyes scintillating soul, there lie peruse

Three eloquent words of uttered in the hearing

Of poets, by poets- as the name is a poet's, too

Its letters, although naturally lying

Like the knight Pinto- Mendez Ferdinand

!Still form a synonym for Truth- Cease trying

.You will not read the riddle, though you do the best you can do

 

The Indian Summer Of Dry Valley Johnson by O.Henry



Dry Valley Johnson shook the bottle. You have to shake the bottle before using; for sulphur will not dissolve. Then Dry Valley saturated a small sponge with the liquid and rubbed it carefully into the roots of his hair. Besides sulphur there was sugar of lead in it and tincture of nux vomica and bay rum. Dry Valley found the recipe in a Sunday newspaper. You must next be told why a strong man came to fall a victim to a Beauty Hint.


ادامه نوشته

Kate Chopin biography



Kate Chopin, born Katherine O'Flaherty in St. Louis, Missouri on February 8, 1850, is considered one of the first feminist authors of the 20th century. She was following a rather conventional path as a housewife until an unfortunate tragedy -- the death of her husband -- altered the course of her life. She wrote a number of short stories but is best known for her novel The Awakening, (1899) a hauntingly prescient tale of a woman unfulfilled by the mundane yet highly celebrated "feminine role," and her painful realization that the constraints by virtue of her sex blocked her ability to seek a more fulfilling life. She set most of her stories in Louisiana, many in Natchitoches, in north central Louisiana.

Chopin published two significant short story collections; Bayou Folk in 1894 and A Night in Acadie followed in 1897. The reader will find gems in both collections.

Some argue that modern feminism was borne on her pages, and one needs to look no further than her 1894 short story The Story of an Hour to support the claim. The reader should note the relationship of the leading figure in that story to the circumstances of Kate Chopin’s own life, where the death of her own husband started a process that would ultimately push her beyond the roles of wife and mother of six and on to the life of an artist. After The Story of an Hour a reader would do well to balance the scale and turn their attention to Regret -- a short story written with love from a mother's heart.

Desiree's Baby (1893), and The Storm (1898), which is a sequel to her story At the 'Cadian Ball(1892), are also amongst her best known short stories.

Chopin's writing career began after her husband died on their Louisiana plantation in 1882 and she was struggling financially. Her mother convinced Kate to move back to St. Louis, but died shortly thereafter leaving her alone. Now Chopin, suffering from the loss of her husband and mother, was advised by her obstetrician and family friend to fight her state of depression by taking up writing as a source of therapeutic healing, a way to focus her energy and provide Chopin with a source of income. She took the advice to heart.

By the early 1890s, Kate Chopin was writing short stories, articles, and translations which appeared in periodicals and literary magazines regionally based in St. Louis -- she was perceived as a "local color" writer, but her literary qualities were discounted. Her novel The Awakening, (1899) was considered too far ahead of its time and Chopin was discouraged by the literary criticism and that she had not been accepted as an author, so she turned to short story writing almost exclusively thereafter.

Chopin embraced a number of writing styles, taking into account her ancestry of Irish and French descent, and her years with Creole and Cajun influences in Louisiana. Slavery and women's rights were realities that she incorporated in many of her stories and sketches, portraying women in a less than conventional manner, with individual wants and needs. Perhaps in many ways autobiographical, her exploration of women's independence was not celebrated until many years later. Chopin was in many ways, a woman before her time.

 

شعری زیبا از زنده یاد مهدی سهیلی

 

 

به چه مانند کنم موی پریشان تو را؟

به دل تیره ی شب؟

به یکی هاله ی دود؟

یا به یک ابر سیاه

که پریشان شده و ریخته بر چهره ی ماه؟

به نوازشگر جان؟

یا به لطفی که نهد گرم نوازی در سیم؟

یا بدان شعله ی شمعی که بلرزد ز نسیم؟

به چه مانند کنم حالت چشمان ترا؟

به یکی نغمه ی جادویی از پنجه ی گرم؟

به یکی اختر رخشنده بدامان سپهر؟

یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب؟

به غزلهای نوازشگر حافظ در شب؟

یا به سر مستی طغیانگر دوران شباب؟

به چه مانند کنم سرخی لبهای تو را؟

به یکی لاله ی شاداب که بنشسته به کوه؟

به شرابی که نمایان بود از جام بلور؟

به صفای گل سرخی که بخندد در باغ؟

به شقایق که بود جلوه گر بزم چمن؟

یا به یاقوت درخشانی در نور چراغ؟

مرمر صاف تنت را به چه مانند کنم؟

به بلوری رخشان؟

یا به پاکی و دل انگیزی برف؟

به یکی ابر سپید؟

یا به یک مخمل خوشرنگ نوازشگر گرم؟

به یکی چشمه ی نور؟

یا به سیمای گل انداخته از دولت شرم؟

به پرندی که کند جلوه گری در مهتاب؟

به گل یاس که پاشیده بر آن پرتو ماه؟

یا به قویی که رود نرم و سبک در دل آب؟

به چه مانند کنم؟

من ندانم

به نگاهی تو بگو

به چه مانند کنم......؟

 

The pain of my loneliness

 

درد تنهایی من... 

The pain of my loneliness


اندیشه ی زرد فصل خزان

The yellow thought of fall season

 

 جوانه های سبز فصل تازه بهارم را ریخت

fell green shoots of  my new spring season

آخر چرا!!؟

By the way, why!!?


این عدل، عادلانه ومنصفانه نیست

This justice, is not just and equitable

 

 که بهار...

That spring...

 

کوتاه ترین فصل زندگی من باشد.

To be the shortest season of my life


هیاهویی دردل اگر ندارم

If I don’t have uproar in my heart


از بی رونقی نیست

It is not because of prosperity

 

از آنست که رویایی در سر ندارم

It is because I don’t have a dream in my mind

 

 تنهایی بشکست رویای ناتمام مرا.

Loneliness broke my endless dream

شاعر: ناشناس

 

Three Question by Leo Tolstoy

 

Three Question by Leo Tolstoy

 

It once occurred to a certain king, that if he always knew the right

time to begin everything; if he knew who were the right people to

listen to, and whom to avoid; and, above all, if he always knew what

was the most important thing to do, he would never fail in anything

he might undertake.

And this thought having occurred to him, he had it proclaimed

throughout his kingdom that he would give a great reward to any one

who would teach him what was the right time for every action, and

who were the most necessary people, and how he might know what was

the most important thing to do.

And learned men came to the King, but they all answered his

questions differently.

In reply to the first question, some said that to know the right

time for every action, one must draw up in advance, a table of days,

months and years, and must live strictly according to it. Only

thus, said they, could everything be done at its proper time.

Others declared that it was impossible to decide beforehand the

right time for every action; but that, not letting oneself be

absorbed in idle pastimes, one should always attend to all that was

going on, and then do what was most needful. Others, again, said

that however attentive the King might be to what was going on, it

was impossible for one man to decide correctly the right time for

every action, but that he should have a Council of wise men, who

would help him to fix the proper time for everything. 

ادامه نوشته

Out, Out by Robert Frost

The buzz saw snarled and rattled in the yard

And made dust and dropped stove-length sticks of wood

Sweet-scented stuff when the breeze drew across it

And from there those that lifted eyes could count

Five mountain ranges one behind the other

Under the sunset far into Vermont

And the saw snarled and rattled, snarled and rattled

As it ran light, or had to bear a load

And nothing happened: day was all but done

Call it a day, I wish they might have said

To please the boy by giving him the half hour

That a boy counts so much when saved from work

His sister stood beside him in her apron

To tell them ‘Supper.’ At the word, the saw

As if to prove saws know what supper meant

Leaped out at the boy’s hand, or seemed to leap

He must have given the hand. However it was

Neither refused the meeting. But the hand

The boy’s first outcry was a rueful laugh

As he swung toward them holding up the hand

Half in appeal, but half as if to keep

The life from spilling. Then the boy saw all

Since he was old enough to know, big boy

Doing a man’s work, though a child at heart

He saw all was spoiled. ‘Don’t let him cut my hand off

The doctor, when he comes. Don’t let him, sister

So. But the hand was gone already

The doctor put him in the dark of ether

He lay and puffed his lips out with his breath

And then—the watcher at his pulse took fright

No one believed. They listened to his heart

Little—less—nothing!—and that ended it

No more to build on there. And they, since they

Were not the one dead, turned to their affairs

 

زندگينامه ويليام شكسپير/نمايشنامه نويس انگليسي (1564- 1616 )

در اوایل قرن شانزدهم میلادی در دهکده ای نزدیک شهر «استرتفورد» در ایالت واریک انگلستان، زارعی به نام ریچارد شکسپیر زندگی می کرد. یکی از پسران او «جان» در حدود سال 1551 در شهر استرتفورد به شغل پوست فروشی مشغول شد و «ماری آردن» دختر یک کشاورز ثروتمند را به همسری برگزید. ماری در 26 آوریل 1564 پسری به دنیا آورد و نامش را «ویلیام» گذاشت. این کودک به تدریج پسری فعال ، شوخ و شیطان شد ، به مدرسه رفت و زبان لاتین و یونانی را فرا گرفت. ولی به علت کسادی شغل پدرش ناچار شد برای امرار معاش، مدرسه را ترک کند و شغلی برای خود برگزیند. برخی می گویند كه او ابتدا شاگرد يك قصاب شد و چون از دوران نوجوانی دلبستگی شديدي به ادبیات داشت، در موقع کشتن گوساله خطابه می سرود و شعر می گفت.
در سال 1582 موقعی که هجده ساله بود، دلباخته دختری بیست و پنج ساله به نام «آن هثوی» از دهکده مجاور شد و با یکدیگر عروسی کردند و به زودی صاحب سه فرزند شدند. از آن زمان، زندگی پر حادثه شکسپیر آغاز شد و به قدری تحت تأثیر هنرپیشگان و هنر نمایی آنان قرار گرفت که تنها به لندن رفت تا موفقیت بیشتری کسب کند و بعداً بتواند زندگی مرفه تری برای خانواده خود فراهم نماید.
پس از ورود به لندن، به سراغ تماشاخانه های مختلف رفت و در آنجا به حفاظت از اسبهای مشتریان مشغول شد، ولی کم کم به درون تماشاخانه راه یافت و به تصحیح نمایشنامه های ناتمام پرداخت و کمی بعد روی صحنه تئاتر آمد و به ایفاي نقش پرداخت. بعداً وظایف دیگر پشت صحنه را به عهده گرفت. این تجارب گرانبها برای او بسیار مورد استفاده واقع شد و چنان با مهارت کارهایش را پیگیری کرد که حسادت هم قطاران را برانگیخت.
در آن دوره هنرپیشگی و نمایشنامه نویسی حرفه ای محترم و محبوب تلقی نمی شد و طبقه متوسط که تحت تأثیر تلقینات مذهبی قرار داشتند ، آن را مخالف شئون خویش می دانستند. تنها طبقه اعیان و طبقات فقیر بودند که به نمایش و تماشاخانه علاقه نشان می دادند. در آن زمان بود که شکسپیر قطعات منظومی سرود که باعث شهرت او شد و در سال 1594 دو نمایش کمدی در حضور ملکه الیزابت اول در قصر گوینویچ بازی کرد و در 1597 اولین کمدی خود را به نام «تقلای بی فایده عشق» در حضور ملکه نمایش داد و از آن به بعد، نمایشنامه های او مرتباً تحت حمایت ملکه به صحنه تئاتر می آمد.
الیزابت در سال 1603 زندگی را بدرود گفت، ولی تغییر خاندان سلطنتی باعث تغییر رویه ای نسبت به شکسپیر نشد . جیمز اول به شکسپیر و بازیگرانش اجازه رسمی برای نمایش اعطا کرد . نمایشنامه های او در تماشاخانه «گلوب» که در ساحل جنوبی رود تیمز قرار داشت ، بازی می شد. بهترین نمایشنامه های شکسپیر درهمین تماشاخانه گلوب به اجرا درآمد. هرشب شمار زیادی از زنان و مردان آن روزگار به این تماشاخانه می آمدند تا شاهد اجرای آثار شکسپیر توسط گروه پر آوازه «لرد چیمبرلین» باشند. اهتزاز پرچمی بر بام این تماشاخانه نشان آن بود که تا لحظاتی دیگر اجرای نمایش آغاز خواهد شد . در تمام این سالها خود شکسپیر با تلاشی خستگی ناپذیر - چه در مقام نویسنده و چه به عنوان بازیگر- کار می کرد . این گروه، علاوه بر آثار شکسپیر، نمایشنامه هایی از سایر نویسندگان و از جمله آثار «کریستوفر مارلو» و نویسنده نو پای دیگر به نام «جن جانسن» را نیز به اجرا در می آورند ، اما آثار «ویلیام شکسپیر» بیشترین تعداد تماشاگران را به آن تماشاخانه می کشید.
شکسپیر بزودی موفقیت مادی و معنوی به دست آورد و سرانجام در مالکیت تماشاخانه سهیم شد. این تماشاخانه در سال 1613 در ضمن بازی نمایشنامه «هانری هشتم» سوخت و سال بعد، دوباره افتتاح شد ، که آن زمان دیگر شکسپیر حضور نداشت ، چون با ثروت سرشار خود به شهر خویش برگشته بود. شکسپیر در سال 1610 یعنی در 46 سالگی دست از کار کشید و به استرتفورد بازگشت، تا در آنجا از هیاهوی زندگی در شهر لندن دور باشد. چرا که حالا دیگر کم و بیش آنچه را که در همه آن سالها در جستجویش بود، به دست آورده بود. نمایشنامه هایی که در این دوره از زندگی اش نوشت، عبارتند از« زمستان» و «توفان» که اولین بار در سال 1611 به اجرا در آمدند.
در آوریل سال 1616 شکسپیر چشم از جهان بست و گنجینه بی نظیر ادبی خود را برای هموطنان خود و تمام مردم دنیا بجا گذاشت . آرمگاه او در کلیسای شهر استرتفورد قرار دارد و خانه مسکونی او با وضع اولیه خود همیشه زیارتگاه علاقمندان به ادبیات بوده و هر سال در آن شهر جشنی به یاد این مرد بزرگ برپا می گردد.

مجموعه آثار
با توجه به تعداد نمایشنامه هایی که هر ساله از شکسپیر به روي صحنه می رفت، می توان این طور نتیجه گرفت که او آنها را بسیار سریع می نوشته است. مثلا گفته شده او فقط دو هفته وقت صرف نوشتن نمایشنامه «زنان سر خوش وینزر» (که در سال 1601 اجرا شد) کرده است . شکسپیر بیشتر نمایشنامه هایش را در اتاق کوچکی در انتهای ساختمان تماشاخانه نوشته است. به احتمال زیاد، شکل فشرده ای از نمایشنامه را - از طرح داستان گرفته تا شخصیتها و سایر عناصر نمایشی- با شتاب به روی کاغذ می آورده... بعد آن را کمی می پرورانده و در پایان، زمانی که بازیگرها خود را با نقشهای نمایشی انطباق می دادند ، شکل نهایی آن را تنظیم می کرده است.
طرحهای شکسپیر اغلب چیز تازه ای نیستند. در حقیقت او این قصه را از خود خلق نمی کرده، بلکه آنها را از منابع مختلفی مثل تاریخ، افسانه های قدیمی و غیره بر می گرفته است. یکی از منابع آثار شکسپیر کتابی به نام «شرح وقایع انگلستان، اسکاتلند و ایرلند» اثر «هالینشد» بوده است. شکسپیر قصه های بسیاری از نمایشنامه هاي خود از جمله «هانری پنجم»، «ریچارد سوم» و «لیر شاه» را از همین کتاب گرفت.
 از دیگر آثاری که از نمایشنامه های شکسپیر به جا مانده است، می توان به : هملت، شب دوازدهم، اتللو، هانری چهارم، هانری پنجم، هانری ششم، تاجر ونیزی، ریچارد دوم، آنطور که تو بخواهی، رومئو و ژولیت، مکبث، توفان، تلاش بی ثمر عشق ... اشاره کرد.
نمایشنامه رومئو و ژولیت در پنج پرده و بیست و سه صحنه تنظیم شده و اگر نمایشنامه تیتوس اندرونیکوس را به حساب نیاوریم ؛ اولین نمایشنامه غم انگیز شکسپیر محسوب می شود. تاریخ قطعی تحریر آن معلوم نیست و بین سالهای 1591 و 1595 نوشته شده، ولی سبک تحریر و نوع مطالب و قراین دیگر نشان می دهد ، که قاعدتاً بایستی مربوط به سال 1595 باشد.
هملت بزرگ ترین نمایشنامه تمامی اعصار است. هملت بر تارک ادبیات نمایشی جهان خوش می درخشد و دارای نقاط اوج، جلوه ها و لحظات بسیار کمیک است. می توان بارها و بارها سطری از آن را خواند و هر بار به کشفی تازه نایل شد. می توان تا دنیا ، دنیاست آن را به روی صحنه آورد و باز به عمق اسرار آن نرسید. اين نمايشنامه، انسان را در خود گم می کند، گاه به بن بست می رسد، گاه لحظاتی سرشار از خوشی و لذت می آفریند و گاه انسان را به اعماق نومیدی می کشاند. بازی در این نقش، انسان را با تمام ذهن و روحش درگیر خود می کند و او را در خود فرو می برد.

شعر انگلیسی

If God compel thee to this destiny

To die alone, with none beside thy bed

To ruffle round with sobs thy last word said

,And mark with tears pulses ebb from thee

 !Prey then alone, O Christ< come tenderly

By thy forsaken Son ship in the red

Drear wine-press, by the wilderness out-spread

And the lone garden where thane agony

Fell bloody from thy brow, by all of those

!Permitted desolations comfort mine

No earthly friend being near me, interpose

,No deathly angel twixt my face and thane

,But stoop thyself to gather my life's rose

And smile away my mortal to Divine

زندگینامه آرتور شوپنهاور/انديشمند آلمانی ( ۱۷۸۸–۱۸۶۰ )

 


"آرتور شوپنهاور" در 22 فوریه‌ي 1788، در شهر "دانتزیگ" آلمان (گدانسك در لهستان امروزي) ديده به جهان گشود. پدر او كه پيشه‌ي بازرگانی داشت، به سبب مهارت، مزاج گرم، سرشت پابرجا و عشق به آزادی، نام آور بود. هنگامی که آرتور پنج سال داشت، پدرش از "دانتزیگ" به "هامبورگ" كوچ کرد؛ زیرا "دانتزیگ" به دليل چيرگي "پروس" در سال 1793، استقلال [ =خودسالاري ] خود را از دست داده ‌بود. بدین ترتیب، شوپنهاور جوان، میان تجارت و داد و ستد بزرگ شد و با وجود تشویق و تحریک پدر، اين كار را ترك كرد، ولي اثرات آن در وی باقی ماند که عبارت بود از رفتاری كمابيش خشن، ذهنی حقيقت‌‌بین و شناختي نسبت به امور دنیا و مردم؛ همین امر، وی را در برابر فیلسوفان رسمی آکادمیک، که او از آنها بيزار بود، قرار داد. شوپنهاور می‌گوید:
"طبیعت، نهاد و یا اراده، از پدر به ارث می‌رسد و هوش، از مادر."
مادر او زني باهوش بود و یکی از نام آور‌ترین داستان نویسان روزگار خود گردید. این زن از همنشيني با شوهر عامی خود چندان خشنود نبود و پس از مرگ او، آزادانه به عشق ورزی پرداخت و به "وایمار"، که در آن زمان، مناسب‌ترین مكان براي اين گونه زندگی بود، رفت. آرتور شوپنهاور، همچون "هملت"، بر ضد ازدواج دوباره‌ي مادرش شورش کرد. این درگيري با مادر سبب شد که او فلسفه‌ي خود را با باورهايي نیمه حقیقی درباره‌ي زنان چاشنی دهد. یکی از نامه‌های مادرش، چگونگي روابط آنها را روشن می‌سازد :
"تو ستوه آور و آزار دهنده هستی و زندگی با تو بسيار دشوار است؛ خودخواهی‌ات همه‌ي ويژگي هاي نیک تو را در بر گرفته است و همه‌ي این ويژگي ها بيهوده است؛ زیرا تو نمی‌توانی از خرده‌گيري بر دیگران دوري کنی."
از اين رو مادر و فرزند از يكديگر جدا شدند و شوپنهاور، گاهی مانند دیگر ميهمانان به خانه‌ي مادر خود می‌رفت؛ روابط آن دو بسيار رسمی و مؤدبانه گردید و آن ناسازگاري و کدورتی که گاهی میان افراد خانواده دیده می‌شود، بين آن دو وجود نداشت.
رابطه ي مادر و فرزند را "گوته" تیره‌تر کرد، زیرا به مادر خبر داد که فرزندش مردی بسيار نام آور خواهد شد؛ مادر هرگز نشنیده‌ بود که دو نابغه از یک خانواده به وجود بیاید. سرانجام، روزی، درگيري به اوج خود رسید و مادر، رقیب و فرزند خود را از پله‌ها پایین انداخت و فرزند به مادرش گفت که آیندگان، مادر را تنها از راه فرزند خواهند شناخت. پس از آن شوپنهاور به زودی "وایمار" را ترک گفت و دیگر میان آن دو ديداري صورت نگرفت.
تامس تافه می گوید:
"درباره‌ی ديدگاههاي او [شوپنهاور] درباره‌ی زنان چیزی نمی‌توان گفت، جز اینکه این ديدگاهها شاید کمی عجیب و غریب باشد."
شوپنهاور با پايان دوره‌ي دبیرستان و دانشگاه، مدتی را به همنشيني با مردم و عشقبازی گذرانید كه نتایج آن، در سرشت و فلسفه‌اش آشکار گردید. او افسرده و دریده و شكاك بار آمد؛ دچار وسوسه‌ي ترس و گمانهاي بد شد، پیپ خود را در قفل و کلید نهان می‌کرد و هرگز نگذاشت تیغ سلمانی به گردنش برسد؛ همیشه زیر بالش خود طپانچه‌ای پُر می‌گذاشت، شاید برای آنکه کار دزدان را آسانتر سازد. از سر و صدا بیزار بود و در این ‌باره می‌نویسد:
"... ميزان بردباري که شخص می‌تواند در برابر سر و صدا داشته باشد، با استعداد ذهنی او نسبت عکس دارد و از این راه می‌توان به درجه ي هوش و استعداد او پی برد... سر و صدا برای مردم هوشمند، رنج و عذاب است... نیروی فراوانی که از برخورد اشياء و چکش زدن و افتادن آنها به وجود مي آيد، هر روز مرا رنج و عذاب داده ‌است."
شوپنهاور به كمك یک هندو از باورهاي بودائیان آگاهی یافت و پس از بررسي و انديشه‌ي زیاد به آئین بودایی، باور کامل پيدا كرد. وي از اینکه قدر و اهمیت‌اش را كسي نمي شناخت، سخت آشفته گرديده و این حس در او به درجه‌ي بیماری رسیده‌ بود.
"رساله ي اجتهادیه ي" او در سال 1812 با نام "چهار اصل دلیل کافی" نوشته شد و پس از آن، شوپنهاور، همه‌ي زمان خود را صرف تدوین شاهکار خود به نام "جهان همچون اراده و تصور" نمود. به نظر او این کتاب دیگ جوش پر از انديشه ها و باورهاي کهن نیست، بلکه از انديشه‌اي زيبا و تازه ترکیب شده است. این امر بيانگر خودخواهی و غرور گستاخانه‌ای است، ولي کاملاً درست است.
شوپنهاور با نوشتن اين كتاب، مدعي شد كه پاسخ همه‌ي مسائل فلسفی را يافته است؛ تا آنجا که مي‌خواست بر نگین انگشتری خود، تصویر "سفینکس" را در حال انداختن خود به گرداب، نقش کند؛ زیرا سفینکس گفته بود که اگر کسی براي مسائل و چيستان‌های او پاسخي بيابد، خود را به گرداب خواهد افکند.
با این همه، کتاب شوپنهاور، توجه مردم را جلب نکرد؛ مردم به اندازه‌ي کافی بدبخت بودند و دیگر نمي‌‌خواستند کتابی درباره‌ي بدبختی و سيه‌روزي خویش بخوانند. از اين رو، شوپنهاور به سختی از مردم رنجید و نسبت به اجتماع بدبین گشت. شانزده سال پس از انتشار اين کتاب، به شوپنهاور خبر رسید که بخش بزرگي از نسخه هاي چاپی کتاب را به جای کاغذ باطله فروخته‌اند.
شوپنهاور همه‌ي باورها و آرای خود را در این کتاب گنجانید؛ تا آنجا که کتابهای ديگر او، تنها شرح این کتاب به شمار مي رود. وي در سال 1836، رساله‌ای به نام "اراده در طبیعت" منتشر کرد که تا اندازه‌اي در کتاب "جهان همچون اراده و تصویر"، که در سال 1844 منتشر شد، گنجانیده شده‌ بود. او در سال 1841، کتابی به نام "دو مسئله‌ي بنيادي اخلاقی" نوشت و در سال 1851، کتابی به نام "مقدمات و ملحقات" را منتشر كرد که می‌توان آن را به "پیش غذاها و دسرها" نیز برگردان کرد. این کتاب به انگلیسی به نام "مقاله ها" یا "رساله ها" برگردان شده است و از خواندنی‌ترین آثار او به شمار مي رود. شوپنهاور در ازاي نوشتن آن، تنها ده جلد از نسخه هاي چاپی آن را دریافت کرد. با چنین شرايطي، خوشبین بودن دشوار است.
شوپنهاور آرزو داشت که فلسفه‌ي خود را در یکی از دانشگاههای بزرگ آلمان تدریس کند؛ این فرصت در سال 1822 پیش آمد و وی را به عنوان دانشیار به دانشگاه "برلین" فرا خواندند. او از روي عمد، همان ساعاتی را که هگل در آن درس می داد، برای تدریس برگزيد و بر اين باور بود که دانشجویان به او و هگل همچون آیندگان خواهند نگريست؛ ولي به دليل عدم پيشباز دانشجويان، ناگزير شد در اتاق خالی تدریس کند. از اين رو، از امر تدريس كناه گرفت و برای انتقام، هجونامه‌های* تلخی بر ضد هگل نوشت. در سال 1831، بيماري وبا شهر "برلین" را فرا گرفت و هگل و شوپنهاور هر دو گريختند، ولی هگل پس از بازگشت، گرفتار بيماري شد و پس از چند روز درگذشت. شوپنهاور به "فرانکفورت" رفت و مانده‌ي عمر هفتاد و دو ساله‌ي خود را در آنجا سپري كرد.
دانشگاهها از او و آثارش بی‌خبر بودند؛ گویا هر پیشرفت مهم فلسفی می‌بایست بيرون از فضاي دانشگاه صورت گیرد. نیچه می‌گوید :
"هیچ چیز، دانشمندان آلمان را مانند عدم شباهتی که میان شوپنهاور و آنان بود رنج نداد. "
سرانجام، شوپنهاور به نام‌آوري رسيد و نزد همگان، پرآوازه گشت. مردم طبقه‌ي متوسط از وکلا و پزشكان و بازرگانان، او را فیلسوفی یافتند که با واژه هاي بر سر و صدای مظنونات [ =پندارها ] دانش الهي سر‌ و ‌کار ندارد؛ بلکه ديدگاهي پذيرفتني درباره‌ي رويدادها و زندگی روزانه دارد. اروپایی که از بردباريها و کوشش های 1848 سرخورده بود، به پيشباز اين فلسفه که بازتاب نومیدی 1815 بود، رفت. حمله ي دانش به الهیات، نفرت سوسیالیسم از تهيدستي و جنگ و اجبار حیاتی درگيري برای زندگی؛ همگي عواملی بودند که سبب نام‌آوري شوپنهاور شدند.
وي با آزمندي، همه‌ي گفتارهايي را که درباره ي او می‌نوشتند، مي خواند؛ از دوستان خود درخواست کرده ‌بود که هرچه درباره‌ي او چاپ می‌شود، برایش بفرستند. در سال 1854، واگنر نسخه‌ای از "حلقه ي نیبلونگ" را به همراه ستايشي از فلسفه‌ي موسیقی شوپنهاور برای او فرستاد. بدین ترتیب، این بدبین بزرگ در سنین پیری تا اندازه‌اي خوشبین گردید؛ پس از غذا به گرمی، فلوت می‌نواخت و از روزگار سپاسگزار بود که او را از آتش جوانی رهانيده ‌است. در سال 1858و در هفتادمین سال زايش وی، از همه ي بخش‌هاي اروپا، سیل تبریک و شادباش به سوی او روان گردید.
شوپنهاور تنها دو سال پس از كسب چنين آوازه‌اي زنده ماند و در 21 سپتامبر 1860، هنگامي كه به تنهايي سرگرم خوردن صبحانه بود و ظاهراً تندرست به نظر می‌رسید؛ درگذشت.

زندگينامه ژان ژاك روسو/انديشمند و نويسنده ي فرانسوي- سوئیسی ( ١٧١٢ ـ ۱۷۷۸ )

 

 

" ژان ژاک روسو"، انديشمند و نویسنده‌ي بزرگ فرانسوی در ۲۸ ژوئن سال ۱۷۱۲ در شهر "ژنو" سویس، از خانواده‌اي فرانسوي و پروتستان به دنيا آمد و در شب دوم ژوئیه‌ي ۱۷۸۷ در قصر "آرمی نوویل" در حوالی پاریس در گذشت.
"ژان ژاک"، اندکی پس از به دنيا آمدن، مادر خود را از دست داد و بستگانش از او پرستاری مي‌کردند. پدرش ساعت ساز بود و تا ده سالگی از او نگهداري می‌کرد و کتابهای زیادی به او مي‌داد تا با خواندن آنها، نيروي خرد و انديشه‌‌اش پرورش یابد. روسو دلبستگي زیادی به کتاب "زندگی مردان بزرگ"، نوشته‌ي "پلوتارک" داشت.
پس از چندی، پدر روسو به دليل زد و خورد با یک شخص ناشناس، از "ژنو" گریخت و پسرش "ژان ژاک" ده ساله را به برادرش، که یک کشیش پروتستان بود، سپرد. خانواده‌ي روسو در اصل فرانسوی بودند، ولی در سال ۱۵۴۹ برای گریز از کشته شدن بدست کاتولیک‌ها به ژنو روی آوردند. پس از چند ماه، عموی روسو او را به کشیش پروتستان دیگری به نام "لامبرسیه" (به فرانسوی: Lambercier) در دهکده‌ای در جنوب ژنو به نام "بسی" سپرد و روسو نزديك به دو سال را نزد او و خواهرش گذراند.
ژان ژاك در آن دهكده با طبیعت خو گرفت و ويژگي‌هاي روحی او یعنی عشق به طبیعت و درخت و سبزه و صحرا پديدار شد. وي با پايان دوران ابتدایی، به "ژنو" بازگشت و شاگرد یک شكايت نامه نویس دادگستری شد.
روسو در کتاب "اعترافات" خود نوشته است که در این دوران دارای گرايش‌هاي جنسی مازوخیستی بوده و گاهی خود را در برابر زنان تنها، به امید تازیانه خوردن از آنها، برهنه می‌کرده است.
وي در آوریل ۱۷۲۵ پس از چند هفته منشی‌گری، شاگرد یک گراورساز شد و سه سال نزد او کار کرد، ولي چون استادش او را کتک می زد، در ۱۴ مارس ۱۷۲۸ از "ژنو" گريخت. وی چندی در "ساوآ" به ولگردی روزگار گذرانید و در آنجا نزد "لوییز دو وارانس" که به تازگی از همسر خود جدا و کاتولیک شده بود، فرستاده شد. "مادام دو وارانس"، که روسو در اعترافات خود از او با نام "مامان" یاد کرده است، از روسو سيزده سال بزرگتر بود و نه تنها سرپرست، بلکه در آينده، معشوقه‌ي او نیز شد. روسو که از نخستين روز دیدار با "مادام دو وارانس" به او دلبسته بود، در اعترافات خود مي‌گويد که بار‌ها عاشق شده است، ولی هیچ‌کدام از این عشق‌ها به زیبایی دلبستگي او به "مامان" نبودند.
"مادام دو وارانس"، ابتدا او را به "تورین" فرستاد تا کاتولیک شود. پس از آن، روسو نزد "مامان" در "شارمت"، دهکده‌ای در نزدیکی "اَنسی"، مسكن گزيد و موسیقی را نزد سرپرست خود آموخت.
روسو در کتاب اعترافات خود نوشته است که در این دوران، به پیشنهاد "مادام دو وارانس" چندین بار با او همبستر شده است. روسو از سالهاي زندگی‌ در "اَنسی"، به عنوان بهترین دوران زندگی خود یاد کرده است. وي در سال ۱۷۳۰، سفری به "نوشاتل" کرد و در آن سفر، ديدار کوتاهی با پدرش - که دوباره ازدواج کرده بود- داشت. او برای فراهم كردن هزينه‌هاي این سفر به آموزش موسیقی پرداخت.
وي پس از گذراندن زندگي‌هاي گوناگون، به "انسی" بازگشت و در سال ۱۷۳۸ به سن ۳۶ سالگی در "شارمت" به مادام "وارنس" پيوست و با جدیت و پشتکار ستودني، به تکمیل  دانستني‌ها و كسب دانش در رشته های گوناگون و بررسي دقیق نويسندگان و فلاسفه و منتقدین [ =خرده‌گيران ] پرداخت.
روسو در سال ۱۷۳۹، نخستين کتاب خود را در وصف دهکده‌ای که در آن زندگی می‌کرد، نوشت.
مادام وارنس دوست دیگری داشت و با روسو دست به کارهای گوناگون زدند، تا اینکه در سال ۱۷۴۰ به عنوان دایه در "لیون" کاری پیدا کرد و پس از چندی دوباره به "شارمت" بازگشت و پس از دو سال در تابستان ۱۷۴۲، رهسپار پاریس شد.
یکی از دلبستگي‌هاي روسو، موسیقی بود. در سال ۱۷۴۲، در حالی که به دنبال ثبت شیوه‌ي جدیدی برای نوشتن موسیقی به پاریس سفر کرده بود، با "دنیس دیدرو" آشنا شد.  بيشتر زمان خود را به بررسي و انديشيدن مي گذراند، تا اینکه منشی سفارت فرانسه در "ونیز" شد، ولي چون به آسانی با کسی نمی ساخت، به زودی سفارت را رها کرد و در سال ۱۷۴۴، فقیر و بیچاره تر از هنگام رفتن، از راه "سمپلن" به پاریس بازگشت و در مهمانخانه‌ی کوچک "سن کانتن" مسكن گزيد. وي در آنجا با خدمتکار مهمانخانه به نام "ترز لوواسور" که دختری مهربان و خودماني، ولي نادان و خشن بود، آشنا شد و تا دم مرگ با او به سر برد. این زن از هوش چندانی برخوردار نبود و روسو نمی گذاشت که در سالن های پاریس (که جاي گرد آمدن زنان و مردان روشنفکر بود) همراه او باشد.
روسو کتابچه‌ي کوچکی نوشته بود که در آن واژگان كاربردي همسرش و معنای [=چَم] آنها را ذکر کرده بود. روسو و همسرش دارای پنج فرزند شدند، که هر کدام را به یتیم‌خانه سپردند.
در سال ۱۷۴۹، روسو با دیگر فیلسوفان عصر روشنگری همراه شد و به نوشتن مقالاتی در رابطه با موسیقی در "آنسیکلوپدی" پرداخت. او با شرکت و برنده شدن در مسابقه‌ي آکادمی "دیژون" در سال ۱۷۵۰ و نوشتن نخستین رساله‌ي خود، برنده‌ي جایزه‌ي نخست این آکادمی شد.
پيش از این در سال ۱۷۴۵ در ضمن ِ مسافرتی به "ژنو"، به مذهب نخست خود که "کالوینیست" بود، درآمد. در بازگشت از ژنو، فراخوان دوستی به نام "مادام دپینه" را پذيرفت و به همراه "ترز " در محل زیبایی مسكن كردند، ولی نه مادام دپینه و نه ترز از زندگانی روستایی که روسو با دلبستگي زیادی بدان خوگرفته بود و همه‌ي زمان خود را در وادی سرسبز آن نواحی سپري می کرد، چیزی سردرنمی آوردند.
روسو در سال ۱۷۵۷ در "مونت مورانسی" ملک پرنس "دوکنده" سكونت گزيد. کمی پس از آن، به "ارمیتاژ " ملک "مارشال دو لوکزامبورگ" رفت و به نوشتن كارهاي بنيادي خود پرداخت.
وي در سال ۱۷۵۸، نامه‌ای به "دالامبر" نوشت و در ۱۷۵۹، رمان پرآوازه‌ي خود به نام "هلوئیز جدید" و در ۱۷۶۲، "قرارداد اجتماعی"و سرانجام، در همان سال کتاب "امیل" را منتشر كرد كه خشم پارلمان فرانسه را نسبت به نويسنده برانگیخت و حکم بازداشت او صادر شد، تا اینکه در شب دهم ژوئن ۱۷۶۲ به سویس گريخت. از این زمان به بعد، آرامش و راحتی نسبی از او گرفته شد.
پس از مدتی، از "ژنو" و "برن" گريخت و در گوشه‌ای که از پادشاه پروس یعنی "فردریک دوم" بود، سكونت گزيد و مدت هجده ماه  را با آسودگي به سر برد ؛ ولی باورهاي مذهبی و گفتگوهاي او در اين درباره، روحانیون "کالوینیست" را دگرگون ساخت و خانه‌اش را سنگسار کردند ؛ تا اینکه در سال ۱۷۶۵ از آنجا نیز گریخت و چند هفته در جزیره زیبای "سن پیر" در ميان دریاچه "بی ان" نزدیک "نوشاتل" اقامت گزید، ولی به حکم سنای "برن"، از آنجا هم آواره شد و از راه "سمپلن" به "پاریس" رفت و در همین وقت بود که "هیوم "فیلسوف معاصر و سرشناس انگلیسی، نویسنده‌ي دربه‌در را در انگلستان پناه داد و در ۱۳ ژانویه ۱۷۶۶ به لندن وارد شد و در "ووتون " در قصر یکی از دوستان "هیوم" ساكن گرديد و در همین قصر، نوشتن کتاب اتوبیوگرافی خود، "اعترافات"، را آغاز کرد.
بدبختانه، سالهای آوارگی، روحیه‌ي او را به شدت متاثر كرده بود و كمابيش به سرحد جنون رسانده بود و او تا پایان زندگی خود، دچار آشفتگي‌هاي مازوخیستی و پارانویا بود، به گونه‌اي که گمان می‌کرد همه بر ضد او توطئه می‌کنند.
در این هنگام، مقاله‌ي مشهوری بدون نام نویسنده منتشر شد که مزین به آرم پادشاهی پروس بود. در این مقاله به شکل طنز آمیزی نوشته شده بود که اگر روسو خواهان درد و رنج است، فردریک کبیر پادشاه پروس از آنجا که دوستدار روشنفکران است می‌تواند این درد و رنج را برای روسو فراهم کند و به روسو پیشنهاد شده بود که به پروس بیاید. این مقاله سبب شد که روسو با هیوم قطع رابطه کند، چرا که می‌پنداشت او در نوشتن آن مقاله نقش داشته است.
از اين رو در ماه مه ۱۷۶۷ وارد فرانسه شد و در ملک "پرنس دو کنتی" و سپس در "لیون" و "گرنوبل" ساکن گردید و سرانجام، در سال ۱۷۷۰ به پاریس بازگشت. او در این زمان کتاب "اعترافات " خود را در ملک "پرنس دوکنتی" به پایان رسانیده بود. در پاریس در اتاق كوچكي زندگي مي‌كرد و از کپی کردن نت‌های موسیقی و پانسیون بسيار كمي به زحمت روزگار مي‌گذراند. مدت هشت سال زندگی كمابيش آرامی داشت و آوازه‌ي او در همه‌ي اروپا پیچیده بود. تا اینکه در سال ۱۷۷۸ در قصر "ارمی نون ویل" سكونت گزيد و در روز دوم ژوئیه‌ي ۱۷۷۸ به دليل سکته‌ي مغزی، در منزل خود در نزدیکی پاریس چشم از جهان فروبست. برخی از هم‌زمانان او همچون "مادام دوستال" بر اين باور بودند که او خودکشی کرده است. "رویاهای گردشگر تنها"، اثر خیال‌بافانه‌ي ناتمام او و کتاب پرآوازه‌ي "اعترافات"، که شرح زندگی شصت و شش ساله‌ي اوست، پس از مرگش به چاپ رسيدند.
 
 
كتابهاي ژان ژاك روسو بر اين پايه‌اند :
· گفتگويي پیرامون موسیقی مدرن (۱۷۴۳)
· رساله درباره‌ي دانش و هنر (۱۷۵۰)
· غیب‌گوی روستا، اپرا (۱۷۵۲)
· نارسیس یا عاشق خود، کمدی اجرا شده از سوي بازیگران لوئی پانزدهم در ۱۸ دسامبر ۱۷۵۲
· گفتار درباره‌ي منشاء نابرابری میان انسانها (۱۷۵۵)
· نامه‌ای به دالامبر درباره‌ي تئاتر (۱۷۵۸)
· نامه‌های اخلاقی (۱۷۵۸)
· ژولی یا الوئیز جدید (۱۷۶۱)
· قرارداد اجتماعی (۱۷۶۲)
· امیل یا تربیت (۱۷۶۲)
· نامه‌هایی از کوهستان (۱۷۶۴)
· اعترافات (۱۷۶۵-۱۷۷۰)
· رویاهای گردشگر تنها، كه ناتمام ماند.
 

ادامه نوشته